ابزار رایگان وبلاگ

افکار مخشوش و خسته ام

تیره و روشن،شب و روز و تلخ و شیرین گرد هم امدند،همچون موهای پریشان دختر بچه ای در باد

من منم!

  • مَرمَر
  • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷
  • ۰۲:۱۴

.

خسته از خوندنای مداوم خمیازه ای کشیدم،موهامو با حرص از جلو چشام کنار زدم و بلند شدم. سریع یه لباس اجمالی پوشیدم،کتابو گوشیمو برداشتم و زدم بیرون

دقیقا رو به روی مجتمعمون یه پارک بود. آهنگی پلی کردم و رفتم اونجا،روی یکی از سکوها سه تا نیمکت بود مربعی رو تصور کنید که یه ضلعش نیست،دقیقا همونجوری

نشسته بودم و آروم آهنگو زیر لب زمزمه میکردم گوش وایسادن یه کارِ کریحِ لذت بخشِ همیشه واسم، سعی میکردم انجامش ندم ولی بعد بیست دقیقه صداشون بلند تر و واضح تر شد، ناخوداگاه میشنیدم

به دختر زیبا ولی بهم ربخته روبه روم خیره شدم،داشت با گریه چیزی رو تایپ میکرد و دوستش سعی در خوندن اون داشت،با تعجب گفت ننویس اینارو فرناز

فرناز:بذا خالی شم سپید

چشمه اشکش غلیان تر شد

فرناز:نمیدونم کجا براش کم بودم،هرکاری خواست کردم هررر چی خواست شدم تو شاهدی دیگه،تهش شد این

و بازم به پهنای صورت اشک ریخت

بلندشدم!با افتادن کتابم توجهشون بهم جلب شد خم شدم برش داشتم و با لبخند رو به فرناز گفتم:عذر میخوام از گوش دادن به حرفاتون ولی یه انسان هیچوقت یه سایه رو نمیخواد!آخرش یه روزی یه جایی از این خمیری که تو دستش بوده و خودش اونو ساخته خسته میشه و میره

عقب گرد کردم،ولوم آهنگو بیشتر کردم و راه افتادم سمت خونه،یاد شبی افتادم که خودم میخواستم همین خمیر شم،خودم میخواستم خودم نباشم،تغییر کنم بخاطر حفظ روابطم!حفظ خیلی چیزها ولی رفتاری دیدم که باعث شد بشم این،بشم دختری که خودشه!که اصلاح میشه ولی تغییر نمیکنه باعث شد به این نکته توجه کنم که اگر کسی منو دوست داره نباید انتظار داشته باشه من،من نباشم!من کارایی که دوست دارم انجام ندم!اون منو اینجوری دیده،اینجوری خواسته،اینجوری روزها یا حتی سالها کنارم بوده وقتی این من رو نمیخواد و سعی در تغییرش داره پس دقیقا چی میخواد؟ مردی رو فرض کنید که با زنی ازدواج میکنه و با صد و یک عمل اونو شبیهه اون چیزی که میخواد میکنه!قطعا اون مرد اون زنو به هیچ عنوان دوست نداره!اونو خمیر خودش کرده

لبخندم پررنگ تر شد جلوی درب واحد بودم،اسم"روشناییم" رو لمس کردم،همزمان با باز شدن درب صداش توی گوشم پیچید:سلااام خوشگلمممم میخواستم بهت زنگ بزنم الان

آروم گفتم:سلام تویی که همیشه این منو همینجوری خواستی

با خنده گفت چی وز وز میکنی نمیشنومممم

بلند گفتم: فریبا عاشقتماااا

#مریم_نجفی

خب من نوشت

  • نمایش : ۸۷
  • آلاء .
    *_*
    اسمان ***
    😍😍😍😍😍
    gity -brn
    منم خیلی از این گریه ها دیدم متاسفانه...
    خوب نوشتید
    :)
    خیلی غم انگیز و یک جورایی چندشناک اند
    ممنونم :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی