ابزار رایگان وبلاگ

افکار مخشوش و خسته ام

تیره و روشن،شب و روز و تلخ و شیرین گرد هم امدند،همچون موهای پریشان دختر بچه ای در باد

13 دلیل برای زندگی:)

  • مَرمَر
  • پنجشنبه ۱۴ دی ۹۶
  • ۲۱:۰۹

وقتی این چالشو دیدم اول از همه این سوال ذهنمو مشغول کرد که اصلا زنده یعنی چی!از دوستام پرسیدم،دوتاشون گفتن کسیه که نفس میکشه و یکی از همین دو اضافه کرد: کسی که هیچ هدف و ارزویی برای فرداش نداره و فقط داره زنده بودن رو تجربه میکنه نه زندگی،یکی دیگه از دوستام گفت نمیدونه!بعدش پرسیدم خب شماها چرا زنده اید؟یکیش گفت برای رسیدن به عشقش و تشکیل خونواده،دیگری گفت برای رسیدن به آرزو و هدفاش و اون آخری بازم نمیدونست چرا!اون دوتا اولی هردو منظور منو نفهمیدن!من گفتم زنده ینی چی و ازشون پرسیدم چرا زندن!نفر اول باید میگفت چون نفس میکشه!تعریفش از زنده همین بود دیگه!نفر دومم باید همینو میگفت!یا تعریف دومشو!ولی هدفشو از زندگی کردن گفت!

و حالا نظر من :) از نظرم زنده یعنی کسی که صبح پا میشه و شب میخوابه،نفس میکشه راه میره و و غذا میخوره! 

دلیل من برای زنده بودن فقط اینه که نفس میکشم!

و تعریفم از زندگی کردن :) کسی زندگی میکنه که دنبال شادی،دنبال چندین و چند هدفه!کسی که میدونه چی میخواد

13 دلیل من برای زندگی کردن:

1.نمیخوام وقتی فرصت زنده موندنم تموم شد پیش خدا رو سیاه باشم و کارنامم سیاه!

2_تنها فرزند مامانم و تنها امیدش!میخوام زندگی کنم برای سربلندیش و خوشحالیش

3_میخوام زندگی کنم که کنار دوستام باشم،که بچه های فریبا رو ببرم پارک،برم تو رستوران فاطمه تا میتونم بخورم و پول ندم،سمیرارو تو لباس عروس ببینم،بچه های داییمو ببینم که بزرگ شدن:)

4_کلی کتاب هست که نخوندم،فیلم هست که ندیدم،میخوام بخونم و ببینم:) هنوز جاهای خوشگل ایرانو نگشتم

5_کلی عشق و حالو شادی در انتظارمه میخوام زندگی کنم بینشون

6_میخوام تاثیر گذار باشم روی چندتا آدم،دوست دارم از بدبختی نجاتشون بدم :)

7_برای کمک کردن به بچه هایی که عین خودم پدر بالا سرشون نبوده و بزرگ شدن :) میخوام یه خَیـّر گمنام باشم

8_کلی ایده دارم برای نوشتن،میخوام بنویسم تا فرصت دارم

9_میخوام برسم به اونی که کنارش آرامش دارم و زندگی هر دومونو زیباتر کنم

8_دانشگاه منتظر منه برای کلی شیطنت،مگه میتونم از خیرش بگذرم اخه؟مدرسه رو ترکوندم دانشگام باید بترکونم😌

9_بچه هام،گوگولیهای مامان.میخوام کنارشون پیر شم و از تک تک شیطنتاشون حرص بخورم

10_فضولیم!دوست دارم بدون چی میشه زندگی اطرافیانم و خودم،دوست دارم فردا و پس فردای همشونو ببینم

11_بخاطر بودن کنار خونوادم

12_کتاب چاپ کنم ^_^ 

13_پیرشم و نوه هام کنارم بشینن براشون مولانا بخونم

این سیزده تا رو میزنم رو دیوار اتاقم :) تا یادم بمونه باید براشون تلاش کنم!

یه روز عادی تو خونه ما

  • مَرمَر
  • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶
  • ۱۲:۵۳

خمیازه ای میکشم و سر جام پلک میخورم،موهامو از تو بینی و دهنم در میارم و رو کمرم میخوابم.همینطور که چشمامو میمالم آروم سر جام میشینم،باز خمیازه گله گشادی میکشم،در حین بلند شدن دستامو میکشم بیرون.خم میشمو گوشیمو برمیدارم،قبل از هر چیزی یه آهنگ پلی میکنم و اول اینستا و بعد تلگرام رو چک میکنم

طبق معمول پاچه های شلوارم اومده تا زانوهام بالا و موهام شده جنگل آمازون

مامان بزرگ:میخواستی خیر سرت غذا درست کنی؟همه دنیارو آب میبره کدبانو مارو خواب

چپ چپ نگاش کردم و سرمو بیشتر کردم تو گوشیم

مامان بزرگ:تو مگه فردا امتحان نداری؟

من:ها دارم،امتحان ریاااضیم دارم و هیچی نخووووندم،من بدبخت عالمم چی میگی تووووع

مامان بزرگ:کمتر عین خرس بخوابو سرتو بکن تو اون عن(استعاره از گوشیمه،این کلماتو از خودم یاد گرفته ها)

بی حرف میرم تو آشپزخونه میبینم چیزی آماده نکرده،موهامو جلو آیینه درست میکنم و میبندمش

مامان بزرگ:فقط بلده قر و فر بیاد بعدم میگه میخام غذا یاد بگیرم

بازم چپ چپ نگاهش کردم رفتن سراغ یخچال،مواد مورد نیازو برداشتم و اومدم بیرون،داشتم گوجه و پیازو رنده میکردم

مامان بزرگ:درست رنده کن،انقد پیازو پوست نگیر

من:😒

مامان بزرگ:پوست سیب زمینی ها چرا انقد کلفتههه؟همشو ریختی دور که

من: :|

قابلمه رو که گذاشتم رو گاز اومد

مامان بزرگ:روغن کم بریز

من:😒

مامان بزرگ:پیازت نسوزه

من:😒

مامان بزرگ:اونو چرا جدا کردی

من: :|

مامان بزرگ:نمک کم بدههههه

همچنان من: :|

مامان بزرگ: سوخ..

من:بیا اصلا تو درست کنننننن،خفم کردییی

و این شد شروع هزارمین دعوای ما،زنداییم اومد و بد و بیراهامونو تموم کردیم :|

بعد از پرسیدن چگونگی رسیدن این ایده به ذهن من سر تصاحب شعله های گاز به جدال افتادیم و مامان بزرگ ولمون کرد تا همو تیکه پاره کنیم:|

من:برو اونورترررر سوووختیمااا

زندایی:کل جاهارو گرفتیییی

من:قاشقو میکنم تو چشتاااا

زندایی:منم وایمیستم بر و بر نیگات میکنم

و اینم شروع هزارمین دعوای ما دوتا :|

+امروز خوراک حبوبات پختم،نمیدونم عکس العمل یونس(داییم)چیه :|

+بدی غذاهایی که برا اولین بار میپذی اینه که نمیدونی چی در میاد :|

+یونس اومده دیده غذارو گفته عدسه؟مامان بزرگم برا اینکه بخوره و نفهمه من پختمش گفته آره :|