ابزار رایگان وبلاگ

افکار مخشوش و خسته ام

تیره و روشن،شب و روز و تلخ و شیرین گرد هم امدند،همچون موهای پریشان دختر بچه ای در باد

عنوانی برایش پیدا نمیکردم

  • مَرمَر
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶
  • ۰۰:۱۵

بسم الله...

شبی که دیدم و شنیدم که آب نتوانست آتش طغیان گر را آرام کند سخت شگفت زده شدم،دستم رفت برای تسلیت به بازماندگان،وسط تایپ کردن مکثی کردم و صفحه را بستم!

چندی بعد با دوستم در گروه سه نفره مان داشتیم میخندیدیم لحظه ای به استاتوس ها نگاهی انداختم و پستش را دیدم،گفته بود سخت ماتم گرفته در حالی که اصلا یادش نبود وسط خنده هایش که چه شده،راستش منم یادم نبود!لبخند عمیقی زدم از کار چند دقیقه پیشم!از اینکه آن صفحه را بستم :) از اینکه با نیش باز نگفتم ماتم گرفته ام!

عادت شده است برایم،هر مناسبتی چه شاد و چه غمناک چیزی منتشر نمیکنم!میگویم حال همه در حال انتشار همین موضوعند و چه تکراریست حرفهایم!

داشتم راجب ارتباطم با جنس مخالف فکر میکردم!همیشه بر این اعتقاد بودم که من بدون توجه به جنسیت افراد با آنها برخورد میکنم تا اینکه دیدم برایم سخت است پسران اطرافم را با دوم شخص مفرد خطاب کنم یا فعل هایم از این دسته باشد جلویشان!و چقدر دوست دارم طرز رفتارم به جنسیت فرد مقابلم بستگی نداشته باشد!

و در آخر!برایم عجیب است اینکه یک فرد روزی غمخوار زندگیم بوده،تنها کسی بوده که مرا نخوانده میفهمید و حال غریبه ترین دورترین فرد!میدانید؟خیلی تعجب میکنم!دلیل این فاصله را هر چه با خویش کلنجار رفتم درک نکردم و فقط میدانم هر دو مقصر بودیم!منی که سخت بخشیدم و اویی که باور نداشت مرا! در این رابطه فریدون مشیری میفرمایند:

دیدی آنکه تو خواندی به جهان، یارترین؟سینه را ساختی از عشقش سرشارترین؟آنکه میگفت منم بهر تو غمخوار ترین؟چه دل آزارترین شد؟چه دل آزارترین!

13 دلیل برای زندگی:)

  • مَرمَر
  • پنجشنبه ۱۴ دی ۹۶
  • ۲۱:۰۹

وقتی این چالشو دیدم اول از همه این سوال ذهنمو مشغول کرد که اصلا زنده یعنی چی!از دوستام پرسیدم،دوتاشون گفتن کسیه که نفس میکشه و یکی از همین دو اضافه کرد: کسی که هیچ هدف و ارزویی برای فرداش نداره و فقط داره زنده بودن رو تجربه میکنه نه زندگی،یکی دیگه از دوستام گفت نمیدونه!بعدش پرسیدم خب شماها چرا زنده اید؟یکیش گفت برای رسیدن به عشقش و تشکیل خونواده،دیگری گفت برای رسیدن به آرزو و هدفاش و اون آخری بازم نمیدونست چرا!اون دوتا اولی هردو منظور منو نفهمیدن!من گفتم زنده ینی چی و ازشون پرسیدم چرا زندن!نفر اول باید میگفت چون نفس میکشه!تعریفش از زنده همین بود دیگه!نفر دومم باید همینو میگفت!یا تعریف دومشو!ولی هدفشو از زندگی کردن گفت!

و حالا نظر من :) از نظرم زنده یعنی کسی که صبح پا میشه و شب میخوابه،نفس میکشه راه میره و و غذا میخوره! 

دلیل من برای زنده بودن فقط اینه که نفس میکشم!

و تعریفم از زندگی کردن :) کسی زندگی میکنه که دنبال شادی،دنبال چندین و چند هدفه!کسی که میدونه چی میخواد

13 دلیل من برای زندگی کردن:

1.نمیخوام وقتی فرصت زنده موندنم تموم شد پیش خدا رو سیاه باشم و کارنامم سیاه!

2_تنها فرزند مامانم و تنها امیدش!میخوام زندگی کنم برای سربلندیش و خوشحالیش

3_میخوام زندگی کنم که کنار دوستام باشم،که بچه های فریبا رو ببرم پارک،برم تو رستوران فاطمه تا میتونم بخورم و پول ندم،سمیرارو تو لباس عروس ببینم،بچه های داییمو ببینم که بزرگ شدن:)

4_کلی کتاب هست که نخوندم،فیلم هست که ندیدم،میخوام بخونم و ببینم:) هنوز جاهای خوشگل ایرانو نگشتم

5_کلی عشق و حالو شادی در انتظارمه میخوام زندگی کنم بینشون

6_میخوام تاثیر گذار باشم روی چندتا آدم،دوست دارم از بدبختی نجاتشون بدم :)

7_برای کمک کردن به بچه هایی که عین خودم پدر بالا سرشون نبوده و بزرگ شدن :) میخوام یه خَیـّر گمنام باشم

8_کلی ایده دارم برای نوشتن،میخوام بنویسم تا فرصت دارم

9_میخوام برسم به اونی که کنارش آرامش دارم و زندگی هر دومونو زیباتر کنم

8_دانشگاه منتظر منه برای کلی شیطنت،مگه میتونم از خیرش بگذرم اخه؟مدرسه رو ترکوندم دانشگام باید بترکونم😌

9_بچه هام،گوگولیهای مامان.میخوام کنارشون پیر شم و از تک تک شیطنتاشون حرص بخورم

10_فضولیم!دوست دارم بدون چی میشه زندگی اطرافیانم و خودم،دوست دارم فردا و پس فردای همشونو ببینم

11_بخاطر بودن کنار خونوادم

12_کتاب چاپ کنم ^_^ 

13_پیرشم و نوه هام کنارم بشینن براشون مولانا بخونم

این سیزده تا رو میزنم رو دیوار اتاقم :) تا یادم بمونه باید براشون تلاش کنم!

شروع تازه

  • مَرمَر
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶
  • ۲۱:۳۰

برود هر که دل خواست شکایت کند      شهر باید به من دیوانه عادت کند

+شروع تازه!هر صبح یک فرصت برای شروع تازه ماست؛میخواهم شعار #من_میتوانم را به واقعیت تبدیل کنم!

شهر!شهر باید به من دیوانه عادت کند!
                                                      دنیا باید به این دیوانه عادت کند!
_امروز امتحان ریاضی داشتم،به تمام معنا گنننند زدم.هیچ نخونده بودم خب :( هر چه در برگه نوشته شد از دانسته های قبل بود که با این طرز امضای معلممان به ده هم نمیرسد!آخر معلم جان عزیزمان گفته اگر جواب اخرتان غلط باشد به  کل راه حل و فرمول و همه چی صفر میدهد :| شروع کرده ام :)))))) 

+فیلم پس از باران هم سن من است!دوستش دارم،میدانید؟درست است آن قدیم ندیم ها مردها بسی سالاری میکردند و زن ها هیچ قدرتی نداشتند؛زن ها بازم عاشق مرد بداخلاقشان بودند و با تمام وجودشان میخواتنشان،مرد ها هم نیز به آن ها بسی عشق میورزیدند!نمی گفتند قربون تو بروم خانومم ولی صادقانه تر و مستحکم تر عشق می ورزیدند!
من مردهای عاشق بداخلاق را بیشتر دوست میدارم!
چگونه بگویم؟از نظرم مردهایی که با همه بدخلقند و لبخندشان فقط برای یک نفر است دوست داشتنی ترند!مرض دارم دیگر ^_^ مثل پدربزرگم :)

+نمیدونم چرا هر چیزی اینجا مینویسم توی دفترمم یاداشت میکنم و بلعکس!

یه روز عادی تو خونه ما

  • مَرمَر
  • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶
  • ۱۲:۵۳

خمیازه ای میکشم و سر جام پلک میخورم،موهامو از تو بینی و دهنم در میارم و رو کمرم میخوابم.همینطور که چشمامو میمالم آروم سر جام میشینم،باز خمیازه گله گشادی میکشم،در حین بلند شدن دستامو میکشم بیرون.خم میشمو گوشیمو برمیدارم،قبل از هر چیزی یه آهنگ پلی میکنم و اول اینستا و بعد تلگرام رو چک میکنم

طبق معمول پاچه های شلوارم اومده تا زانوهام بالا و موهام شده جنگل آمازون

مامان بزرگ:میخواستی خیر سرت غذا درست کنی؟همه دنیارو آب میبره کدبانو مارو خواب

چپ چپ نگاش کردم و سرمو بیشتر کردم تو گوشیم

مامان بزرگ:تو مگه فردا امتحان نداری؟

من:ها دارم،امتحان ریاااضیم دارم و هیچی نخووووندم،من بدبخت عالمم چی میگی تووووع

مامان بزرگ:کمتر عین خرس بخوابو سرتو بکن تو اون عن(استعاره از گوشیمه،این کلماتو از خودم یاد گرفته ها)

بی حرف میرم تو آشپزخونه میبینم چیزی آماده نکرده،موهامو جلو آیینه درست میکنم و میبندمش

مامان بزرگ:فقط بلده قر و فر بیاد بعدم میگه میخام غذا یاد بگیرم

بازم چپ چپ نگاهش کردم رفتن سراغ یخچال،مواد مورد نیازو برداشتم و اومدم بیرون،داشتم گوجه و پیازو رنده میکردم

مامان بزرگ:درست رنده کن،انقد پیازو پوست نگیر

من:😒

مامان بزرگ:پوست سیب زمینی ها چرا انقد کلفتههه؟همشو ریختی دور که

من: :|

قابلمه رو که گذاشتم رو گاز اومد

مامان بزرگ:روغن کم بریز

من:😒

مامان بزرگ:پیازت نسوزه

من:😒

مامان بزرگ:اونو چرا جدا کردی

من: :|

مامان بزرگ:نمک کم بدههههه

همچنان من: :|

مامان بزرگ: سوخ..

من:بیا اصلا تو درست کنننننن،خفم کردییی

و این شد شروع هزارمین دعوای ما،زنداییم اومد و بد و بیراهامونو تموم کردیم :|

بعد از پرسیدن چگونگی رسیدن این ایده به ذهن من سر تصاحب شعله های گاز به جدال افتادیم و مامان بزرگ ولمون کرد تا همو تیکه پاره کنیم:|

من:برو اونورترررر سوووختیمااا

زندایی:کل جاهارو گرفتیییی

من:قاشقو میکنم تو چشتاااا

زندایی:منم وایمیستم بر و بر نیگات میکنم

و اینم شروع هزارمین دعوای ما دوتا :|

+امروز خوراک حبوبات پختم،نمیدونم عکس العمل یونس(داییم)چیه :|

+بدی غذاهایی که برا اولین بار میپذی اینه که نمیدونی چی در میاد :|

+یونس اومده دیده غذارو گفته عدسه؟مامان بزرگم برا اینکه بخوره و نفهمه من پختمش گفته آره :|