ابزار رایگان وبلاگ

افکار مخشوش و خسته ام

تیره و روشن،شب و روز و تلخ و شیرین گرد هم امدند،همچون موهای پریشان دختر بچه ای در باد

درباره مَرمَر

چون یک هفته بعد مرگ عمه مادرم با بسی شوق به دنیا شتافتم به اصرار پدربزرگم مریم نامیده شدم!حال اینکه چرا قبلش کوثر نام بودم بماند!نام مستعار فرشته هم بماند که چگونه به وجود امد!تازه این هم بماند که چگونه در سومین ماه از بارداری مادرم دکترها به او گفته بودند دخترت ناقص است و باید سقط شود!پدربزرگم از نابودیم جلوگیری کرد!چه کردی پدربزرگ...!اگر بخواهم از خودم بگویم در عین شر بودنم بسی مظلومم که کمتر کسی این روحیه مظلومیت را در من دیده است!روی قول هایم خیلی پایبند نیستم!به خودم که اصلا..!بسی تنبلم!و در کل!معمولیم!

من کی ام؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم

هر اناری که پروردم به خون آلوده بود

18 سال گذشت...!