افکار مخشوش و خسته ام

تیره و روشن،شب و روز و تلخ و شیرین گرد هم امدند،همچون موهای پریشان دختر بچه ای در باد

افکار مخشوش و خسته ام

تیره و روشن،شب و روز و تلخ و شیرین گرد هم امدند،همچون موهای پریشان دختر بچه ای در باد

افکار مخشوش و خسته ام

ما که ندیدیم ولی میگن
بودن کسایی که سرشون به کار خودشون بوده
و نمردن!

آخرین مطالب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ بهمن ۰۲ ، ۰۳:۴۵
مَرمَر

فکر کنم روزمرگی باشه

امروز هوا خیلی خوب بود ابری بود روز خوبیم بود با امیر پسر داییم و دوستام وقت گذروندیم

به کارا و روتینا خوب رسیدم و غذای فردام پختم و الان میخام بشینم برنامه فردارو بنویسم 

امروز درس خاصی بهم داد؟

اره داشتم کد 404 رو نصیحت میکردم تو شکست عشقیش دیدم چقدر از تفکراتم و اینکه ارارمشو مدیون وجود یا عدم وجود هیچکس نیستم رو دوست دارم

عاشق این تفکرمم که فکر میکنم چیزی مهم تر از خودم وجود نداره چون همه جا خودم به داد خودم میرسه برای همیشه مجبوره کنارش باشه براش تلاش میکنه

باز ساب رو شروع کردم امیدوارم وسطش تنبلی نکنم

امروزم کذ 541

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۰۲ ، ۲۳:۲۲
مَرمَر

زندگیم این روزا خیلی تو چالشه

چالشایی که مطمینم چند مدت دیگه برام مسخرست

زندگیه دیگه...زمان تنها چیزه قویه تو این دنیا که نمیشه نقضش کرد 

از اونور کد 821 از اینور 471 هوووف چیزایی که اصلا حس هم نمیشن تو مغز منن حالم از مغزم بهم میخوره 

از ایور تر کد 255

حس میکنم وسط یه باتلاقم 

باتلاق فکر ها حس ها و انتخابا و روشا 

دارم سعی میکنم در بیام از اینجا

نمیدونم چجوری

دارم یه چیزایی رو امتحان میکنم

دنیا همیشه جای امتحانه 

تو هر سطحی حس میکنم ادم تو این باتلاقای انتخاب میمونه

چون وسعت همه چیز غیر ممکنه و غیر ممکن واقعا پدیده ایه که درک نمیشه و هر کدوم به روش خودمون درکش کردیم و ما ادما خود غیر ممکناییم چون اونقدر تعداد این تفکرا زیادن که رسما با ممکن ها متناقضن

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۰۲ ، ۲۳:۰۹
مَرمَر

خب سلام

بعد از متن بعدی به کارای خونه بیشترشون رسیدم مژه هامم که اره خوشمان می اید :)

امشب سفارش دادم غذا از یه کبابی که تا حالا امتحانش نکرده بودم پسر واو جوجه ترش عجب چیزیه

سرم پره فکره ولی حالم خوبه:)

کد 541:)

فردا کارای ماشینو باید اوکی کنم 

ساب یادم نره 

پایه لب تابو یادم نره برا سه شنبه

وسط افکارم هی فرشته مهربون بودن با بقیه انتخاب عالییه

خب برمیگردیم به برنامه های فردا

یا مافیا بازی کنم شب یا کد 821

تونستی کارای دیوار اتاقو درست کن به سفارششونم برس

دختر روتینتتتتتت

حموم داریا یادت بمونه

بازم روتییین

مدیتیشنو قراره شروع کنیاااا

واااای برای باشگاه و رژیم چیکار کردی؟

سیگما چرا تو خونه نیستش-_- باز کجا رفتی پسر-_- من به این خواسته که موهام سفید شه برسم یکی از عواملش تویی

برم اگر تونستم رژیم رو اوکی کنم بعد ساب و بعد خاب

راستی دفترچه تلفن و کدا یادت نره

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۲ ، ۰۱:۵۱
مَرمَر

وای من 15 روز پیش شروع کردم  به استفاده از سابلیمینال و الان تست دادم و دیدم واقعا عمل کرده!بعد حتی دارم نشونه هایی از عمل کردن دومیشم میبینم!همین الان دارم به مهدیگفتم اگر دومیشم جواب داد واقعا باورم نمیشه دیگه حتی رفتم به پیجی که ازش خرییدم پیام دادم

دعوت شدم یا فراخوانده شدم یجا!تصمیم بزرگی بود برام رفتن به اونجا و نرفتنش!ولی میخام برم 

هم در راستای نتیجه سابمه هم واقعا حس میکنم نسبت به افکار و شیوه زندگیم برام خاطره بیاد موندنی بشه

به شناخت بیشتر خودمم کمک میکنه عکس العمل هام تو اون موقعیت

بچه ها میدونین من زیادی به خودم فکر میکنم کارامو تحلیل میکنم و کلا از شناخت خودم لذت میبرم؟اینکه بدونم و هر چیزی رو مخصوصا خودمو برام جذابه

پنجشنبه تولد فرزانه هست و من میخام یه لیست از کارا یا چیزایی که فکر میکنم دوست داره انتخاب کنم بنویسم خوشگلش کنم بهش بدم و اون انتخاب کنه

مثلا یه گزینه اش یه تابلو ماهه خوشگله

گزینه بعدی امتحان پاراگایدره که هزینش با منه

گزینه های مختلف رو بنویسم و بذارم انتخاب کنه

باید پاشم ظرفامو بشورم اتاقمو جمع کنم به اتاق بچه ها برسم جارو کنم کل خونرو  و لباسارو بشورم تا ساعت نه که نوبت ترمیم مژه هامه بعد مژه هام تایم خواب حتما کتابمو ادامه بدم بخونم 

فردا حتما باید ویدیومو ادیت بزنم کارای روزمره خونرو یادم نره روتینمم یادم نره و ماشینو باید ببرم پیش رنگ کار و البته فکر کنم راجب دکور اتاق بچه ها 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۰۲ ، ۱۹:۰۲
مَرمَر

بازم سلام اخرین مطلبم یه سال پیش بوده

برگشته بودم از امروز دیگه قراره خیلی برگردم 

میدونین این بلاگ فقط خاطراتو برام مرور میکنه از 7 سال پیش و میخام بنویسم برای سالهای بعدم اخه فهمیدم حافظمون خیلی بده!هممونیه چیزایی رو واقعا یادمون میره دیگه وقتی اومدم بزاز بلاگو خوندم گفتم واو تو چطور این خاطراتو این دیدگاهارو این حرفارو از مرمر اون سالها یادت نمونده

بچه میدونستین به این رسیدم که هر سال ما یه ادم متفاوتیم با یه تشابه هایی نسبت به قبلا فقط؟با کلی تفاوت

قراره روزمرگیامو چیزایی که میخام یادم نره رو بنویسم که مثلا پنج ماه بعد مرورش کردم یادم بیاد مرمر پنج ماه پیش کی بود چیکار میکرد 

شاید خنده دار باشه ولی بعد تصادفم واقعا حافظم جوریه که تا چیزی برام مرور نشده اون قسمت تو بایگانی ها نیستش

اول بگم که اسم دومم فرشتست و جایی اسم فرشته رو استفاده کردم با خوده مرمرم

الان میخام چی بنویسم؟

میخام اینو بنویسم که فرشته جان امروز فهمیدی دیدگاهت تو 18 سالگی چی بوده چطوری فکر میکردی در صورتی که فرشته 23 ساله الان فکر میکرد تو 15 تا 18 سالگیش هیچییییی بارش نبوده تموم اون دورانو یادت رفته و این واقعا هم جذابه هم دردناک

اینکه تو یه تایمی رو زندگی کردی و یادت نیست میتونه دردناک باشه و جذابیت اینکه اون ادمو داره یادت میاد و میبینی که خودت بودی وصف نشدنیه

از همون موقع تو ذهنت بوده نویسنده بشی هنوزم میخای بشی کی میشه یه کتاب چاپ کنی و بیای این متن و اون متنو بذاری کنار هم و بگی بچه ها اینقدر سال پیش من میگفتم این کارو یه روزی انجام میدم

از همون موقع میخاستی کتابای زیادی رو بخونی

میبینی؟تونستی فرشته!تونستی مرمر!ببین تعداد کتابای خوندت تو این 7 سال چقدر بیشتر شد و قراره کلی بیشترتر شه!!!

فرشته جان مریم جان دوتامون میدونیم چیا شده مغزمون وبلاگمون صفحه اینستامون همشون دارن تغییراتتو تغییرات مغزتو کاراتو بهت نشون میدن و توی تموم این تغییرا دختر من عاااااشق توام عااااشقتم

7 سال پیش فکرشو میکردی با این شرایط الان روی تختت توی خونه خودت با دکوری که خودت انجام دادی خودت تک و تنها بشینی و اینو بنویسی که عاشق خودتی؟

قبول دارم همیشه ته ذهنت میگفتی اگر حتی نامزدیم بهم بخوره من روزیو میبینم که تنها تو خونه خودمم تموم دفتر خاطراتات اینا توش هست 

میبینی؟تو پیش بینی میکردی اینده خودتولعنتی!!!!!!!

چقدر این قشنگه بعد 7 سال شبیهه چیزایی شدی که راجب خودت فکر میکردی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۰۲ ، ۱۵:۱۴
مَرمَر

برگشتم

بعد از مدت ها 

شاید بعد از اندی سال

اومدم!ولی بد! خونین و مالین 

زخم خورده و تیکه تیکه شده،جوری خورد شده ام که حتی تیکه هام کنار هم با خروارها چسب هم به هم نمی‌چسبند 

کمی شاید باید درد و دل کنم 

از چه بگویم؟

بگذار از اول اولش از وقتی از بلاگ رفتم بگویم 

عشق نافرجام!اوکی به درک مال چندین سال پیش بود جایش هنوز درد میکند اما فقط گاهی 

بگذار از یک آذر نحس بگویم 

از تصادف 

از مرگ مادرم (تنها کسی که در زندگی داشتم و با اون رابطه داشتم) و شوهرش 

از اون تریلی نحس و راننده نحس تر که باعث شد تموم بدنم تیکه و پاره شده و حتی برای کوچک ترین نیاز یک آدمی عادی محتاج بقیه شم:) اونم کسی که هیچکس جز مادرشو نداشت و مادرم رفت!

تیکه ام 

می‌دونم دارم غر میزنم 

می‌دونم شاید شرایط میشد بدتر از ضربه مغزی بودن ولی نمردن و داغون شدن صورتمو دست و پام و پلاتین گذاشتن توی همشون حتی سرم و توانایی راه نرفتن میشد 

باشه قبوله 

تحمل میکنم اینارو،سه ماهه تقریبا دارم تحمل میکنم 

ولی غم بی کسی و رفتن تنها پشت پناهمو چطوری تحمل کنم؟

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۱ ، ۱۸:۲۸
مَرمَر

عادت عجیبی داشتم و سعی میکردم جایی بروزش ندهم،برای هر کس کنج قفس ذهنم اسم های مختلفی رو ذخیره کرده بودم.مثلا فریبا هم شراره بود هم فریبا!فریبا ساغر بود و عزت،پروانه بود و شمس..

معنای اسم رو با ویژگیشون تطابق میدادم و توی موبایلم اینجوری سیوشون میکردم و یا توی خلوت اینجوری صداشون!

ولی او!نام او!

نامش درست مانند چشمانش در جانم نفوذ کرده بود،برایم مقدس شده بود

زیبا ترین نام این منظومه شمسی که زمزمه کردنش جانی دوباره میبخشد به این تشنه

خواستم ولی نتوانستم بگذرم از این نام

گفتم بگویمش مولانا! یاد بهترین می انداخت مرا امتحانی هم کردم ولی..!

مولانا کجا و نام او برای من کجا! تفاوتش از ماکوندو تا تگزاس بود!

وقتی صداش میزدم اسمون برام صورتی میشد؛ لبام زیبا تر به نظر میرسید و خورشید درخشان تر

چه کرده ای با ما:)

عاشقانه های مرمرD:

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۸ ، ۱۹:۲۱
مَرمَر

یک روز همه سختی ها تموم میشن؛همه چیز ها!

آدم ها میرن،زمان میگذره؛آدم های جدیدی میان...!

بارون میاد

 برف میاد

   هوا گرم میشه

       برگا میریزن

دوباره بارون و برف میاد

احساسات ما تغییر میکنه

هوا تغییر میکنه؛تقویم روزها حرفها و دغدغه ها

و در این بین میدونی چیه؟

من و بهترینام با همیم؛دوباره،با همه این ها و زندگیمون همچنان ادامه داره

با هم....

خنده هامون

عشق کردنامون

آرزوهامون

با هم....

مرمر نوشتی دیگر

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۸ ، ۱۹:۰۴
مَرمَر

اگر روزگار نامردی نکند و موافق بچرخد سهم من در اینده های نه چندان دور و نزدیک یه دختر است از او

یک دختر که او را ببرم شهر بازی؛کمکش کنم برود بالای سرسره و هربار که نزدیک بود بیوفتد جیغ هایمان در هم بیامیزد

برای موهای مواجش پاپیون های رنگی بخرم و ناخن های زیبایش را رنگین کمانی کنم تا ذوق کند و لاک هایش را به همه جای خانه بمالد منم با حرص و قهقهه نگاهش کنم

سهمم دختریست که کافه هارا با او متر کنم و وقتی دارد بستنی میخورد دور دهانش را پاک کنم

انقدر به او عشق بورزم و در اغوشش بکشم که بی قرار کسی که بیقرار ترش نیست نشود

دخترکی که از من بت نسازد و عشقِ همین من با تمام ضعف ها و قوت هایم تا عمق استخوانش نفوذ کند

دلبری که میراث های شومم را برایش به ارث نگذارم ؛ برایش بگویم چگونه از زندگی و زنانگی اش لذت ببرد و سهم او از خنده ها ،لذت ها و روز های گلبهی بیشتر از من باشد

زیبارویی که به وقت عاشقیش مرا بند کند روی تختش؛با نجوا و ترس از پدرش عکس های او را نشانم دهد

دخترکی که با جان عاشقی کند و اجازه ندهد هیچکس روزهای روشن و ساتنی اش را تیره و کدر کند

دلبرکی که در اینده های دور کنار حوض پهلویم بنشیند با من چیزکی بخورد و برایم حرف بزند از روزهای رفته و امده

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۲:۵۴
مَرمَر