ابزار رایگان وبلاگ

افکار مخشوش و خسته ام

تیره و روشن،شب و روز و تلخ و شیرین گرد هم امدند،همچون موهای پریشان دختر بچه ای در باد

عنوانی برایش پیدا نمیکردم

  • مَرمَر
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶
  • ۰۰:۱۵

بسم الله...

شبی که دیدم و شنیدم که آب نتوانست آتش طغیان گر را آرام کند سخت شگفت زده شدم،دستم رفت برای تسلیت به بازماندگان،وسط تایپ کردن مکثی کردم و صفحه را بستم!

چندی بعد با دوستم در گروه سه نفره مان داشتیم میخندیدیم لحظه ای به استاتوس ها نگاهی انداختم و پستش را دیدم،گفته بود سخت ماتم گرفته در حالی که اصلا یادش نبود وسط خنده هایش که چه شده،راستش منم یادم نبود!لبخند عمیقی زدم از کار چند دقیقه پیشم!از اینکه آن صفحه را بستم :) از اینکه با نیش باز نگفتم ماتم گرفته ام!

عادت شده است برایم،هر مناسبتی چه شاد و چه غمناک چیزی منتشر نمیکنم!میگویم حال همه در حال انتشار همین موضوعند و چه تکراریست حرفهایم!

داشتم راجب ارتباطم با جنس مخالف فکر میکردم!همیشه بر این اعتقاد بودم که من بدون توجه به جنسیت افراد با آنها برخورد میکنم تا اینکه دیدم برایم سخت است پسران اطرافم را با دوم شخص مفرد خطاب کنم یا فعل هایم از این دسته باشد جلویشان!و چقدر دوست دارم طرز رفتارم به جنسیت فرد مقابلم بستگی نداشته باشد!

و در آخر!برایم عجیب است اینکه یک فرد روزی غمخوار زندگیم بوده،تنها کسی بوده که مرا نخوانده میفهمید و حال غریبه ترین دورترین فرد!میدانید؟خیلی تعجب میکنم!دلیل این فاصله را هر چه با خویش کلنجار رفتم درک نکردم و فقط میدانم هر دو مقصر بودیم!منی که سخت بخشیدم و اویی که باور نداشت مرا! در این رابطه فریدون مشیری میفرمایند:

دیدی آنکه تو خواندی به جهان، یارترین؟سینه را ساختی از عشقش سرشارترین؟آنکه میگفت منم بهر تو غمخوار ترین؟چه دل آزارترین شد؟چه دل آزارترین!

13 دلیل برای زندگی:)

  • مَرمَر
  • پنجشنبه ۱۴ دی ۹۶
  • ۲۱:۰۹

وقتی این چالشو دیدم اول از همه این سوال ذهنمو مشغول کرد که اصلا زنده یعنی چی!از دوستام پرسیدم،دوتاشون گفتن کسیه که نفس میکشه و یکی از همین دو اضافه کرد: کسی که هیچ هدف و ارزویی برای فرداش نداره و فقط داره زنده بودن رو تجربه میکنه نه زندگی،یکی دیگه از دوستام گفت نمیدونه!بعدش پرسیدم خب شماها چرا زنده اید؟یکیش گفت برای رسیدن به عشقش و تشکیل خونواده،دیگری گفت برای رسیدن به آرزو و هدفاش و اون آخری بازم نمیدونست چرا!اون دوتا اولی هردو منظور منو نفهمیدن!من گفتم زنده ینی چی و ازشون پرسیدم چرا زندن!نفر اول باید میگفت چون نفس میکشه!تعریفش از زنده همین بود دیگه!نفر دومم باید همینو میگفت!یا تعریف دومشو!ولی هدفشو از زندگی کردن گفت!

و حالا نظر من :) از نظرم زنده یعنی کسی که صبح پا میشه و شب میخوابه،نفس میکشه راه میره و و غذا میخوره! 

دلیل من برای زنده بودن فقط اینه که نفس میکشم!

و تعریفم از زندگی کردن :) کسی زندگی میکنه که دنبال شادی،دنبال چندین و چند هدفه!کسی که میدونه چی میخواد

13 دلیل من برای زندگی کردن:

1.نمیخوام وقتی فرصت زنده موندنم تموم شد پیش خدا رو سیاه باشم و کارنامم سیاه!

2_تنها فرزند مامانم و تنها امیدش!میخوام زندگی کنم برای سربلندیش و خوشحالیش

3_میخوام زندگی کنم که کنار دوستام باشم،که بچه های فریبا رو ببرم پارک،برم تو رستوران فاطمه تا میتونم بخورم و پول ندم،سمیرارو تو لباس عروس ببینم،بچه های داییمو ببینم که بزرگ شدن:)

4_کلی کتاب هست که نخوندم،فیلم هست که ندیدم،میخوام بخونم و ببینم:) هنوز جاهای خوشگل ایرانو نگشتم

5_کلی عشق و حالو شادی در انتظارمه میخوام زندگی کنم بینشون

6_میخوام تاثیر گذار باشم روی چندتا آدم،دوست دارم از بدبختی نجاتشون بدم :)

7_برای کمک کردن به بچه هایی که عین خودم پدر بالا سرشون نبوده و بزرگ شدن :) میخوام یه خَیـّر گمنام باشم

8_کلی ایده دارم برای نوشتن،میخوام بنویسم تا فرصت دارم

9_میخوام برسم به اونی که کنارش آرامش دارم و زندگی هر دومونو زیباتر کنم

8_دانشگاه منتظر منه برای کلی شیطنت،مگه میتونم از خیرش بگذرم اخه؟مدرسه رو ترکوندم دانشگام باید بترکونم😌

9_بچه هام،گوگولیهای مامان.میخوام کنارشون پیر شم و از تک تک شیطنتاشون حرص بخورم

10_فضولیم!دوست دارم بدون چی میشه زندگی اطرافیانم و خودم،دوست دارم فردا و پس فردای همشونو ببینم

11_بخاطر بودن کنار خونوادم

12_کتاب چاپ کنم ^_^ 

13_پیرشم و نوه هام کنارم بشینن براشون مولانا بخونم

این سیزده تا رو میزنم رو دیوار اتاقم :) تا یادم بمونه باید براشون تلاش کنم!

شروع تازه

  • مَرمَر
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶
  • ۲۱:۳۰

برود هر که دل خواست شکایت کند      شهر باید به من دیوانه عادت کند

+شروع تازه!هر صبح یک فرصت برای شروع تازه ماست؛میخواهم شعار #من_میتوانم را به واقعیت تبدیل کنم!

شهر!شهر باید به من دیوانه عادت کند!
                                                      دنیا باید به این دیوانه عادت کند!
_امروز امتحان ریاضی داشتم،به تمام معنا گنننند زدم.هیچ نخونده بودم خب :( هر چه در برگه نوشته شد از دانسته های قبل بود که با این طرز امضای معلممان به ده هم نمیرسد!آخر معلم جان عزیزمان گفته اگر جواب اخرتان غلط باشد به  کل راه حل و فرمول و همه چی صفر میدهد :| شروع کرده ام :)))))) 

+فیلم پس از باران هم سن من است!دوستش دارم،میدانید؟درست است آن قدیم ندیم ها مردها بسی سالاری میکردند و زن ها هیچ قدرتی نداشتند؛زن ها بازم عاشق مرد بداخلاقشان بودند و با تمام وجودشان میخواتنشان،مرد ها هم نیز به آن ها بسی عشق میورزیدند!نمی گفتند قربون تو بروم خانومم ولی صادقانه تر و مستحکم تر عشق می ورزیدند!
من مردهای عاشق بداخلاق را بیشتر دوست میدارم!
چگونه بگویم؟از نظرم مردهایی که با همه بدخلقند و لبخندشان فقط برای یک نفر است دوست داشتنی ترند!مرض دارم دیگر ^_^ مثل پدربزرگم :)

+نمیدونم چرا هر چیزی اینجا مینویسم توی دفترمم یاداشت میکنم و بلعکس!

یه روز عادی تو خونه ما

  • مَرمَر
  • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶
  • ۱۲:۵۳

خمیازه ای میکشم و سر جام پلک میخورم،موهامو از تو بینی و دهنم در میارم و رو کمرم میخوابم.همینطور که چشمامو میمالم آروم سر جام میشینم،باز خمیازه گله گشادی میکشم،در حین بلند شدن دستامو میکشم بیرون.خم میشمو گوشیمو برمیدارم،قبل از هر چیزی یه آهنگ پلی میکنم و اول اینستا و بعد تلگرام رو چک میکنم

طبق معمول پاچه های شلوارم اومده تا زانوهام بالا و موهام شده جنگل آمازون

مامان بزرگ:میخواستی خیر سرت غذا درست کنی؟همه دنیارو آب میبره کدبانو مارو خواب

چپ چپ نگاش کردم و سرمو بیشتر کردم تو گوشیم

مامان بزرگ:تو مگه فردا امتحان نداری؟

من:ها دارم،امتحان ریاااضیم دارم و هیچی نخووووندم،من بدبخت عالمم چی میگی تووووع

مامان بزرگ:کمتر عین خرس بخوابو سرتو بکن تو اون عن(استعاره از گوشیمه،این کلماتو از خودم یاد گرفته ها)

بی حرف میرم تو آشپزخونه میبینم چیزی آماده نکرده،موهامو جلو آیینه درست میکنم و میبندمش

مامان بزرگ:فقط بلده قر و فر بیاد بعدم میگه میخام غذا یاد بگیرم

بازم چپ چپ نگاهش کردم رفتن سراغ یخچال،مواد مورد نیازو برداشتم و اومدم بیرون،داشتم گوجه و پیازو رنده میکردم

مامان بزرگ:درست رنده کن،انقد پیازو پوست نگیر

من:😒

مامان بزرگ:پوست سیب زمینی ها چرا انقد کلفتههه؟همشو ریختی دور که

من: :|

قابلمه رو که گذاشتم رو گاز اومد

مامان بزرگ:روغن کم بریز

من:😒

مامان بزرگ:پیازت نسوزه

من:😒

مامان بزرگ:اونو چرا جدا کردی

من: :|

مامان بزرگ:نمک کم بدههههه

همچنان من: :|

مامان بزرگ: سوخ..

من:بیا اصلا تو درست کنننننن،خفم کردییی

و این شد شروع هزارمین دعوای ما،زنداییم اومد و بد و بیراهامونو تموم کردیم :|

بعد از پرسیدن چگونگی رسیدن این ایده به ذهن من سر تصاحب شعله های گاز به جدال افتادیم و مامان بزرگ ولمون کرد تا همو تیکه پاره کنیم:|

من:برو اونورترررر سوووختیمااا

زندایی:کل جاهارو گرفتیییی

من:قاشقو میکنم تو چشتاااا

زندایی:منم وایمیستم بر و بر نیگات میکنم

و اینم شروع هزارمین دعوای ما دوتا :|

+امروز خوراک حبوبات پختم،نمیدونم عکس العمل یونس(داییم)چیه :|

+بدی غذاهایی که برا اولین بار میپذی اینه که نمیدونی چی در میاد :|

+یونس اومده دیده غذارو گفته عدسه؟مامان بزرگم برا اینکه بخوره و نفهمه من پختمش گفته آره :|

خوشه های خشم

  • مَرمَر
  • چهارشنبه ۲۹ آذر ۹۶
  • ۰۰:۱۷




سر کلاس شیمی بودم که خانم پاپری(دبیر شیمیمون!همون عشق معروف بنده)یه اشاره خیلی کوچیک به این کتاب کرد!آخر کلاس طبق معمول دنبالش راه افتادم(دو جلسس دیگه راه نمیوفتم) و در مورد کتاب پرسیدم گفت حتما بخونمش عصرش رفتم کتابخونه و کتابو گرفتم؛اولاش کسل کننده بود برام ولی چون حضرت عشق1(بین منو فریبا ایشون حضرت عشق یکه و دبیر ادبیاتمون حضرت عشق2)دوستش داشت منم خواستم بدونم چیه این کتاب!

توی تموم کارکترای رمان از کیسی خیلی بیشتر خوشم اومد!بیشتر حرفاشو چندین بار میخوندم تا بتونم هضمش کنم و گاهیم نمیکردم
یه آدم که تازه کشف کرده دنیارو!تازه فهمیده زندگی یعنی چی!آدمی که هیچکس درکش نمیکنه!یه آدم بی پروا که سعی میکنه فقط خوب باشه
این رمان داشت اسف بار بودن پیشرفت صنعت رو نشون میداد!توی این رمان مالکان روز به روز کمتر میشدند و ملک ها بیشتر!نیروی انسانی به درد نخور میشد و ابزار صنعتی جاشونو میگرفت!
اوج بدبختی و طمع سرمایه دار ها رو نشون میداد!
این رمان زندگی اغلب آدمای این دنیا چه در گذشته چه در آینده رو توی بیشتر کشور ها به قلم کشیده!شاید حالا هم چنین چیزهایی باشد!
آدما زمانی با هم یکی میشن که دیگه راهی نداشته باشن!داشت میگفت بجای خفظ کردن زندگی اسف بارمون با چنگ و دندون اگه شده از خودمون بگذریم برای بچه های بدبختمون!تسلیم نشدنو ازش فهمیدم!اینو فهمیدم گه هر بی عرضه ای اگر گشنگی بکشه میتونه به تنهایی کل دمو دستگاه یه تا خرخره پر شده رو از بین ببره!
کوله ای که تا آخر رمان پر کردم این بود:بعضی جاها باید از خودمون بگذریم و زیر بار بدبختی نریم!شاید 10 نفر و 1000 نفرو بتونن نابود کنن ولی همه رو نمیتونن!پس نباید ظلمو بپذیریم!طماع نباشیم!طمع یه فلاکته!اوج بدبختیه که خودمون درکش نمیکنیم!هر چیزی که پیشرفته میشه برای راحتی و آسودگی همه مردم این جهانه!نه فقط یه سریا

#پیشنهاد میکنم با خونواده جود همراه شین و حتما این رمانو بخونین
#ببخشید نتونستم خوب شرحش بدم!
#مفصل راجب حضرت های عشق بعدا صحبت میکنم!

سلیقه!

  • مَرمَر
  • شنبه ۲۵ آذر ۹۶
  • ۰۷:۲۴

داشتم راجب سلیقه فکر میکردم!نمیدانم سلیقه را شما چه تفسیر میکنید ولی از نظر من یک کلمه کرم رنگ است به معنای مجموعه چیزهایی که من بیشتر دوست میدارم!
جدیدا دریافته ام که انسان ها از رایج ترین کلمات روزانه هم برداشت ها و تفسیر های بخصوص خویش را دارند!هر کس متفاوت با دیگری و این عجیب برایم جالب است!
من به شخصه هر کلمه را که میشنوم یک رنگ کل فضای مغزم را میگیرد!مغزم یکدفعه آن رنگی میشود و باز به حالت اولیه خود برمیگردد!
توی دوران جاهلیت!دو سال اخر راهنمایی منو فریبا همیشه بر سر سلیقه هایمان دعوا بودیم!او از بعضی دخترهای مدرسه خوشش میامد و من بلعکس او!حتی از چندی پسرها :) او میگفت فلانی از نظرم زیباست و من میگفتم سلیقه ات بدرد عمه ات هم نمیخورد! به همین دلیل این دوره را دوره جاهلیتیم نامیده ام!اشتباهات زیادی در آن سالها از ما سر زد که از نظر مریمِ فعلی بسی خوب بودند :) اینها یکی از اشتباهات خوبم اند و بقول اقای پیشنهاد آهنگ من حتی افتخار میکنم به اشتباهام:)

حالا نیز منو فریبا اختلاف داریم!با تمام شباهت های رفتاری و اخلاقی و فکریی که بهم داریم باز سر بعضی چیزها با هم بگو مگو داریم!البته این سال اخری خیلی کمتر شده!اخر من قبل از امسال دختری بودم که باید حرفم را به کرسی مینشاندم و دست بردار هم نبودم!کوتاه آمدن از طرف من توی هر موضوعی مساوی با مرگ بود برایم ولی حالا :) راحت میگذرم از خیلی مسائل! اقتضای سن است دیگر :)
فریبا از همان اول راهنمایی عاشق هندوستان و افغانستان بود!راستش میمرد برایشان؛لباس هایشان را که میدید آب از لب و لوچه اش آویزان میشد!کامپیوترش پر بود از موزیک ویدیو های هندی؛تمام مدت فقط به فکر این بود که کی میتواند برود به این دو کشور!تاریخچه سرچ گوگلش را ببینید ممکن نیست راجب اینها سرچ نکرده باشد روزی!تهش هم این شد که بنده به این دو کشور ایمان آورده و عاشقشان شدم!آنچنان توصیفشان میکند که آب از لب و لوچه من یکی هم راه میوفتد!
سر شخصیت مذکر های اطرافمان هم زیاد با هم بگو مگو داشته ایم :)))فریبا شخصیتی آرام و باوقار بدون ذره ای غرور میپسندد و من شخصیتی سیاه سفید و مغرور!که البته تعریف غرور بین منو فریبا متفاوته!من تعریفی بسی جداگانه از آنچه عموم فکر میکنند در مغزم دارم:) یک کلمه خاکستریست!باعث میشود خود را بالاتر از آن ببینی که بخواهی به بعضی از کارها دست بزنی!
فریبا هر غذا و هر رنگی را متناسب با زمان دوست میدارد!مثلا اگر از من (رفیق ده و اندی ساله اش)بپرسند برای تولدش چه کادو بگیریم نمیتوانم با قاطعیت بگویم فلان چیز را فلان رنگ!هر زمان و هر مکان نظرش را عوض میکند!انعطاف پذیر است در سلیقه اش!اما من؛از او درباره ام بپرسند میگوید قرمز و مشکی و سفید!عاشق سیاه سفید است؛عدس به هیچ وجه نمیخورد از پاستیل و الوچه خوشش میاآید عین بیشتر دخترها؛عاشق پرسپولیس است و در بدترین شرایط فوتبال دیدن خوشحال و سرگرمش میکند و ...

تفاوت منو فریبا این است که میتوان فهمید چه دوست دارم و چه نه؛ولی او..سخت است!با تمام این سختی من یکی میتوانم بگویم چه دوست دارد و من هم دوست داشتنی هایش را دوست دارم!مثلا از رنگ ابی بدم می آید ولی چون دوستش دارد برایم عادی شده؛چندش نیست؛نه اینکه بقیه رنگ ها را دوست نداشته باشم؛سیاه سفید را بیشتر!مبنای سلیقه من بیشتر است!


من علاقه مند به چاوشی و قمیشی و از این قبیل!رپ خیلی کم گوش میکنم!از تهی و امثالهم خوشم نمیآید ولی بعضی آهنگ هایشان را گوش میدم؛فریبا بی توجه به خواننده هر چیزی به هر زبانی که برایش زیبا بود در پوشه گلچینش قرار میدهد
من فیلم اکشن و ترسناک میپسندم و فریبا ژانر برایش مهم نیست!من رمان زیاد میخونم و عاشق نوشتنم؛شعر هم زیاد میخوانم و فریبا فقط شعر میخواند و دوست دارد نه اینکه بقیه را دوست نداشته باشد!عین بقیه چیزها توی هر مکان برایش لذت بخش میشود و مکان بعدی لذتش را از دست میدهد!برعکس من او خیلی انعطاف پذیر است
فریبا همه را دوست خود میداند و در جمعمان راه میدهد!با همه مهربان است و من جدیدا از او یاد گرفته ام!نه اینکه قبلا پاچه مردم را میگرفتم؛دوست نبودم باهاشان!روی خوش نشان میدادم و تمام!الان هم یکم اینگونه ام!از بعضی افراد خوشم میاد
از افراد سیاه سفید :)
توی یه پست گفته بودم فریبا را معرفی میکنم بعدها:) فریبا یک موجود رنگی رنگیست که حال رنگ سفید را به خود اختصاص داده!او قدیسه و نجات بخش زندگی من است!دوست و مادر و خواهر است!او را نمیتوان توصیف کرد!در یک جمله فریبا خلاصه شادی های زندگی من است

خفگی

  • مَرمَر
  • شنبه ۱۸ آذر ۹۶
  • ۲۰:۴۵

انگشتانم تب کرده اند هنگام هم آغوشی با لیوان قهوه ام!بخارش صورتم را قلقلک میدهد!
چشمانم را میبندم و آن را مزه مزه میکنم؛تلخی اش مرا به یاد زندگی سیاه و سفید صحرا می اندازد...صحرا مشرقی!
کمی دیگر نیز مینوشم و و آغوش انگشتانم برای لیوان تنگ تر میشود؛خود را درون آن تیمارستان با آن مقنه بلند میبینم!پلک هایم تکانی میخورد..نگاهی به اطرافم می اندازم و همان تنش را حس میکنم!همان تب باران؛همان دیوار های ترک خورده..!حس خرابی آوار میشود روی سرم!حس سرکوب!خفگی و خفقان
ناخودآگاه جرعه دیگری نیز مینوشم و تمام سکانس ها بر روی پرده پلک هایم یکی پس از دیگری اکران میشوند تا میرسند نزدیک سکانس های آخر؛چشمانم باز میشوند.اینجاهایش به دلم ننشسته بود انگار!
کوله ای که از سینما با خود بیرون آورده بودم را نگاهی اجمالی انداختم!اینها درونش بودند:در زندگی سیاه سفید و تب کرده ما حبری از عشق نیست!آنقدر تهی شده ایم که همه جیز را؛لذت های رنگین را به پول میفروشیم!خودمان سیاهی میخواهیم!اسکناس!کاغذ!خودمان اینهارا با تمام وجود میخواهیم
و اما صحرا!
میخواست به هر قیمتی که شده زندگی سیاه سفیدش را رنگی کند!با عشق....امان از عشق!او میخواست مسعود؛اولین شاهزاده سوار بر اسب زندگیِ سیاه سفیدش بلخند بر لب داشته باشد :) و امان از این شاهزاده دیو صفت!


فضای فیلم خفه بود و خفقان آور!همه چیز در آن سرکوب شده بود!همه چیزی که میگویم منظور همه چیز هاییست که دارایی و نیاز یک انسان است!رنگ در آن سرکوب شده بود!رنگ یعنی همه چیز :)
دوستش داشتم!آغازش را بیشتر!پایانش اجمالی بود!صحنه هایش هم زیبا نبود از نظرم!شاید چون خفقان کمتر شده بود و دروغ هویدا!این روی خاکستری انسان از زیر شلاق فرار کرده بود و داشت جولان میداد!


#پیشنهاد میکنم ببینینش:)

زندگی

  • مَرمَر
  • يكشنبه ۱۲ آذر ۹۶
  • ۲۳:۳۳

زندگی زبر است!
به زبری دیوارهای کوچه ی ما که موقع راه رفتن نوک انگشتانم را روی آنها میکشم
زندگی یک زبر لذت بخش است؛با تمام آسیبی که به لطافت انگشتانم میزند باز هم موقع رد شدن چشمانم را میبندم و نوک انگشتانم را روی آن میکشم!
چشمانم را که میبندم حسم برای درک لذت آزاد میشود انگار!
زندگی دقیقا کوچه ی ماست!دیوار های کوچه ی ما...
بعضی جاهایش به درب های لطیف و صاف میرسد که نوک انگشتانم را نوازش میکنند!برخی از آن درها سردند و باعث عمیق تر شدن لبخندم میشوند
برخی هم گرم گرم!زیر نور آفتاب بوده اند گمانم..یادم می آوردند که زندگی همچنان جاریست
کنار برخی از دیوارهای کوچه ما آشغال تلنبار شده و از چند دیوار گل های پیچ آویزان!یادم می آورند که زندگی زیبا و زشتی را با هم دارد و من انتخاب میکنم در کنار کدام مکث کنم!

کوچه ما یک پایان دارد؛خانه!
زندگی هم یک پایان دارد :)
میتوانم در طول کوچه از زبری دیوار ها؛گل های پیچ و درب های سرد لذت ببرم یا اینکه با غرولند تند تند راه بروم که فقط برسم به خانه و لذت های کوچه را حس نکنم!
میتوانم لذت ببرم و به پایان برسم یا اینکه فقط برسم :) انتخاب با من است!
درست است که خانه منبع لذت میتواند باشد ولی هر گلی بویی و هر جایی لذت خاصی دارد :)

#من_نوشت :)

تا کی..!

  • مَرمَر
  • شنبه ۱۱ آذر ۹۶
  • ۱۳:۵۹

بی پنجره از دیوار اطرافتو پر کردی اینجا توی این زندون دنبال چی میگردی
هر چی که غمه انگار سنگین شده رو دوشت کز کردی و زانوتو میگیری تو اغوشت
این عمر توئه داره اینجوری حروم میشه دلتنگی این دنیا مگه اخه تموم میشه

تا کی باید اینجوری درگیر خودت باشی با گریه بیهوده میپوسی و میپاشی
بی چتر بیا زیر موسیقی این بارون پروانه شدن خوبه از پیله بزن بیرون
این عمر توئه داره اینجوری حروم میشه دلتنگی این دنیا مگه اخه تموم میشه

دریافت

خیلی قشنگه این اهنگ
تا کی باید اینجوری درگیر خودت باشی :) این عمر توعه داره اینجوری حروم میشه!

لذت

  • مَرمَر
  • دوشنبه ۶ آذر ۹۶
  • ۲۳:۲۷

میدانید لذت یعنی چه؟از نظر من لذت یعنی آخر شبی که از جمع خانواده با لبخند جدا میشوی،چشمان خواب آلودت را میمالی و به اتاقت میروی!در آینه به خودت نگاهی می اندازی و لبخندی به چشمان خمارت که خندانند و قصد خواب کرده اند میزنی،موهایت را از شر کش تنگی که به آنها بسته ای رها میکنی و چنکی درونشان میزنی!لبخندت عمیق تر میشود،آرام آرام شانه میان موهایت میکشی از لذت چشمانت را میبندی...صابون و مسواکت را بر میداری و به حمام میروی،با احتیاط صورتت را میشویی و مرواریدهایت را مسواک میزنی.با دهان پر از کف به خودت در آینه لبخند میزنی و اندی بعد بلند بلند میخندی!صدای قهقه ات خانه را برمیدارد و خانواده میگویند:با این خل زد به سرش.بی توجه به آنها به چشمانت در آینه زل میزنی و سعی میکنی شمرده بدون این که کف بپاشد روی آینه به خودت بگویی:تو هر چه باشی برای من زیبترینی....
چرخی میزنی و خود را روی تختت رها میکنی!عروسکت را به آغوش میکشی؛خدایا شکرتی زیر لب میگویی و خود را به دنیای خواب میسپاری..!


1395/2/2



یک صفحه به نام "یک صفحه نور" به منوی بلاگم اضافه شده لطفا سر بزنید