ابزار رایگان وبلاگ

افکار مخشوش و خسته ام

تیره و روشن،شب و روز و تلخ و شیرین گرد هم امدند،همچون موهای پریشان دختر بچه ای در باد

فقط ما خوب نیستیم

  • مَرمَر
  • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷
  • ۰۹:۵۰

زیادِ ولی لطفا بخونید

نمی‌دونم چرا ما نگاه کاملا سیاه سفید به زن و مرد بودن داریم. چرا نمی‌تونیم درک کنیم که همون طور که پیوند قطبی و کوالان از هم جدا نیستن و پیوندهای مختلف، طیفی‌ان که به یکیشون فقط "نزدیک‌تر" هستن، زنی و مردی هم صفر و صد دماسنجن و هر کدوم از درجات روی جنسیت‌سنج، ویژگی‌های خودشون رو دارن.

می‌دونم که همه‌ی ما خصوصیتِ "کمن، پس وجود ندارن." رو حداقل در مورد یه قشری داریم ولی جداً باید تو جایی که هستیم بایستیم و فکر کنیم چرا حس بدی داریم که فلان مرد، لاک زده و فلان دختر کله‌شو تیغ کرده. اصلا اینا به کنار، وقتی یه مردی رد می‌شه که لباس صورتی داره ما تعجب می‌کنیم. باز خانما آزادی بیشتری دارن تو قرن حاضر و می‌تونن بدون این که برچسب بخوره روشون شلوار جین بپوشن. مردان برعکس، اگه کوچیک ترین رفتاری رو نشون بدن که حاکی از این باشه که "زنونه" رفتار کردن، باید کلی خجالت بکشن و تحقیر بشن. 

چرا ما کاملا وجود آندروجینی‌ها رو انکار می‌کنیم؟ ممکنه ما همیشه برامون اوکی باشه که مطابق جنسیتمون لباس بپوشیم ولی اگه یه پسر بعضی وقتا بخواد دکلته بپوشه یا با مهربونی و لطافت رفتار کنه، با اخم و حتی نفرت بهش نگاه می‌کنیم؟

 چرا فکر می‌کنیم که حق داریم نظر بدیم یا محکوم کنیم فردی رو که صرفا داره کاری رو انجام می‌ده که لذت ببره، بدون این‌که به خودش یا کسی ضرر بزنه؟ آره، اگه یه فرد بیاد تو مترو سیگار بکشه، شما حق داری اخم کنی، فحش بدی (!)، کاری رو کنی که فکر می‌کنی لازمه تا از حق خودت دفاع کنی، حق استفاده از هوای تمیز. 

ولی وقتی یه پسر ابروشو برمی‌داره چون اعتماد به‌نفسش و امیدشو به زندگی یشتر می‌کنه، حق نداریم راه بریم و تز بدیم که پسرم پسرای قدیم.  

اگه تو خیابون داریم راه می‌ریم و یه مبدل‌پوش می‌بینیم، به راهمون ادامه بدیم. اگه بدمون می‌آد، به این فکر کنیم که آزاری به ما نمی‌رسونه و فرد از این شیوه‌ی زندگی لذت می‌بره و اگه ما بدمون می‌آد، فقط بخاطر اینه که تو ذهنمون طبقه بندی کردیم که دامن واس دختراست، سیبیل و ریش واسه پسرا. حالا به خودمون نمی‌گیم که همین الآنشم اسکاتلندی‌ها دامن می‌پوشن و همه‌ی دخترای نوجوون سیبیل و بعضی حتی ریش پرپشتی به صورت طبیعی دارن! 

نمی‌دونیم که همه‌ی تراحنسیتی‌ها نمی‌تونن یا نمی‌خوان که عمل کنن ولی باز هم هویتی دارن که با بدنشون متناقضه. تصور کنین تو بدن جنس مخالف گیر افتادین و مردم و قانون با شما بر اساس اون کروموزم آخری مزخرف رفتار می‌کن.

بحث همجنس‌گرایی طولانیه ولی در مقوله آسیب نزدن به ما می‌گنجه. چه اشکالی داره بذاریم یه مرد با عشقش زندگی کنه؟ حالا عشقش مرد باشه یا زن. دقت کنین که اگه این مرد می‌اومد عاشق یه دختر 13 ساله می‌شد کسی نمی‌گفت بذار با عشقش زندگی کنه. چون بچه‌بازی از مصادیقه آسیبه و دخترِ مقابل حتی اگه خودش ندونه آسیب می‌بینه.

دیدگاه قانون، دین، مردم و حتی دوستان و خانواده‌ی هممون به جنسیت باینریه. یا مردی یا زن، یا احساساتی هستی یا منطقی. هیچ‌کی هم نیست این وسط این تابو رو بشکونه و بگه آقا! نمی‌شه که. نمی‌شه که من چون زنم باید ظرف بشورم و یا من چون مردم، من حتما باید برم نون بخرم. غار نشین که نیستیم.

جرئت می‌کنم و می‌گم همه‌ی نقش‌های جنسیتی می‌تونن اشتباه باشن. ممکنه بگین زن خدادادی احساساتی‌تر و مهربون‌تره و بهتر بچه بزرگ می‌کنه. مرد قوی‌تره و می‌تونه هشت ساعت پشت‌سرهم کار کنه.

 بهتره به این هم توجه کنیم که با وجود این‌ همه افراد بیناجنسیتی و دوجنسیتی و ترنس و حتی زن‌ها و مرد‌های کاملا عادی که از چیزی که بهشون نسبت داده می‌شه احساساتی‌تر یا منطقی‌ترن، تساوی زن=احساساتی و مرد=بی‌احساس خیلی وقتا جور در نمی‌آد. مکنه از نظر آماری درست باشه، ولی حق نداریم بر اساسش قانون تعیین کنیم، حق مردم رو بگیریم و کلا وجود اون قشر کوچیک‌تر رو زیر سوال ببریم! (بسیاری از قانون‌های در تناقض با حقوق زنان به عنوان یه انسان و دارای حق برابر با مرد، به همین دلیل وضع شدن: نداشتن حق قضاوت، کم‌ارزش بودن شهادت، عدم توانایی ازدواج بدون تایید پدر، نداشتن حق طلاق و ... که عملا داره می‌گه زن بالغ، توانایی قضاوت درست بدون دخالت دادن احساساتش رو نداره، ولی یه پسر 18 سالبه یا حتی کمتر که حتی به ثبات شخصیتی نرسیده، بدون شک داره. که البته هیچ‌کدوم درست نیست به دلایل مذکور.)

همیشه وقتی می‌خوام رسم یا دیدگاه جا افتاده‌ای رو قضاوت کنم که بر حقه یا فقط انجامش می‌دیم چون عادت کردیم، چشممو می‌بندم و فکر می‌کنم یه فرد 30 ساله‌ام به نام گریو؛ که هیچ خاطره و دانشی از گذشته و درکی از دلیل رفتارهای خاص مردم در جامعه نداره. می‌بینم که آیا براش مسخره است که باید وقتی دوست شوهرش میاد پاز صندلی کمک‌راننده پیاده شه و بره پشت بشینه چون زنه؟ آره!

 آیا می‌تونه درک کنه که حق نداره با هرکی که دلش می‌خواد زندگیشو بگذرونه چون هم جنسشه؟ نه! 

می‌تونه قبول کنه که چند سیاست‌مدار باید عین قدیسه‌ها رفتار کنه وگرنه سرش روی نیزه‌ است؟ نه!

و اون رفتارها و دیدگاه‌های پوسیده رو می‌ذارم کنار یا حداقل خودمو برای انجامشون عذاب نمی‌دم. تعصبمو برمی‌دارم و قفل ذهنمو باز می‌کنم.

کپی شده از chirestan.blog.ir

تعریفِ عشق

  • مَرمَر
  • يكشنبه ۷ مرداد ۹۷
  • ۱۲:۲۶

تعریف جذابتری از عشق به زبان میلان کوندرا:

دوست داشتن یک آدم جذاب و کامل کار مشکلی نیست،چنین عشقی، چیزی نیست جز عکس العمل ناچیزی که خودبخود در مقابل زیبایی پدیدار می‌شود. اما عشق واقعی دقیقا می‌خواهد از موجودی ناکامل، محبوبی را بیافریند که بیشتر وجودی انسانی است تا وجودی ناکامل. 

تعریف عشق از نظرِ من:عشق بالاترین درجه دوست داشتنِ،عشق یعنی وقتی که یه آدمی رو دوست داری و همه چیز فراهم میشود(منظورم از همه چیز و فراهم شدن جنبه مادی نیست فقط ها یا مثلا رفاهِ کامل) و دوست داشتن هی قدرت میگیرد تا به اخرین درجه یعنی عشق میرسد

اخرین درجه دیگر نابود شدنی نیست،اگر کمی از آنـ کم شود آدم به مرز نابودی میرسد

عشق یعنی نابودی:) وابستگیِ کامل و من از وابستگی میترسم :) و به نظرِ من عشق خیلی کم در دنیایِ امروزِ ما چجود داره و همه عاشقتم ها مجاز از دوست داشتنِ

از نظر شما عشق چیه؟

میگذرد؟

  • مَرمَر
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷
  • ۰۰:۱۰

سالها بعد وقتی دلیلِ حسِ تنهاییمو بپرسن به یجا زل میزنم و میگم نمیفهمیدنم و اونقدر قوی نبودم که از پسِ فهمیده نشدن بر بیام

نمیتونستم اون چیزی که تویِ مغزمِ بهشون بفهمونم،سکوت کردم...!ساکت شدم!

شدم این 

ولش کن....

باید خوشحال باشم و به چیزهایِ خوب فکر کنم

مثلا به تو،وقتی به تو فکر میکنم انگار سردردم کمی تسکین پیدا میکند

باید به تو و مزه آن نودلِ گرمی که برایت پخته ام فکر کنم به وقتی که بخارش به صورتم میخورد و با دلو جان بو میکشمش،وقتی که از سرکار میایی و به استقبالت می آیم وقتی برایت از استرسِ کارِ جدیدم میگویم و میخندی وقتی بهم قول میدهی فردا خودت برسانیم و شام را خودت بپذی و من عشق میکنم

باید به صبح آن شب فکر کنم که با غر غر میگویی دیر شد و من با وسواس نگاهی دیگر به خودم در آینه می اندازم و داد میزنم آمدم

وقتی که مرا میرسانی دست هایم را میگیری و با عشق میگویی نترس مثلِ همه کارهایت به بهترین نحو انجامش میدهی،آنجا من برایت برایِ بارِ صدم جان میدهم و با خداحافظیی شیرین راهی میشوم

برایم بوقی میزنی و با لبخند دست تکان میدهی

آنجا برایِ بارِ هزارم سکر میکنم که دارمت...باید قوی باشم 

تمام میشود،درست است این حسِ تنهایی همیشه با من است اما تمام میشود میگذرد نه؟

مثل این ماه گرفتگیِ امشب میگذرد

من نوشتِ دیگر

یک زن و یک مرد

  • مَرمَر
  • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷
  • ۱۴:۳۸

نمیدانم حرفم از طرفِ کلِ زن هاست یا فقط خودم!شاید هم از طرفِ بعضی از آنهاست
یک زن مردی ثروتمند نمیخواهد
مردی خوش قیافه نمیخواهد
یک زن مردی میخواهد که اگر شاعر نیست برای او شاعر شود،که حرفهایش را سکوت هایش را واژه به واژه بفهمد،یک زن مرد را برای مراقبت از خودش نمیخواهد،برای خرج زندگی نمیخواهد،برای تنها نبودن نمیخواهد
یک زن مرد را برای لمس عاشقانه ها میخواهد؛برای اینکه وقتی از همه جا برید برای او دادو بیداد کند و او سرش را به سینه اش بفشارد و بگوید اینجا وطسن توست حال هرچه میخواهی بگو
زن ها پیچیده نیستند؛برای فهمیدن آنها فقط باید عاشق بود!

من نوست

من منم!

  • مَرمَر
  • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷
  • ۰۲:۱۴

.

خسته از خوندنای مداوم خمیازه ای کشیدم،موهامو با حرص از جلو چشام کنار زدم و بلند شدم. سریع یه لباس اجمالی پوشیدم،کتابو گوشیمو برداشتم و زدم بیرون

دقیقا رو به روی مجتمعمون یه پارک بود. آهنگی پلی کردم و رفتم اونجا،روی یکی از سکوها سه تا نیمکت بود مربعی رو تصور کنید که یه ضلعش نیست،دقیقا همونجوری

نشسته بودم و آروم آهنگو زیر لب زمزمه میکردم گوش وایسادن یه کارِ کریحِ لذت بخشِ همیشه واسم، سعی میکردم انجامش ندم ولی بعد بیست دقیقه صداشون بلند تر و واضح تر شد، ناخوداگاه میشنیدم

به دختر زیبا ولی بهم ربخته روبه روم خیره شدم،داشت با گریه چیزی رو تایپ میکرد و دوستش سعی در خوندن اون داشت،با تعجب گفت ننویس اینارو فرناز

فرناز:بذا خالی شم سپید

چشمه اشکش غلیان تر شد

فرناز:نمیدونم کجا براش کم بودم،هرکاری خواست کردم هررر چی خواست شدم تو شاهدی دیگه،تهش شد این

و بازم به پهنای صورت اشک ریخت

بلندشدم!با افتادن کتابم توجهشون بهم جلب شد خم شدم برش داشتم و با لبخند رو به فرناز گفتم:عذر میخوام از گوش دادن به حرفاتون ولی یه انسان هیچوقت یه سایه رو نمیخواد!آخرش یه روزی یه جایی از این خمیری که تو دستش بوده و خودش اونو ساخته خسته میشه و میره

عقب گرد کردم،ولوم آهنگو بیشتر کردم و راه افتادم سمت خونه،یاد شبی افتادم که خودم میخواستم همین خمیر شم،خودم میخواستم خودم نباشم،تغییر کنم بخاطر حفظ روابطم!حفظ خیلی چیزها ولی رفتاری دیدم که باعث شد بشم این،بشم دختری که خودشه!که اصلاح میشه ولی تغییر نمیکنه باعث شد به این نکته توجه کنم که اگر کسی منو دوست داره نباید انتظار داشته باشه من،من نباشم!من کارایی که دوست دارم انجام ندم!اون منو اینجوری دیده،اینجوری خواسته،اینجوری روزها یا حتی سالها کنارم بوده وقتی این من رو نمیخواد و سعی در تغییرش داره پس دقیقا چی میخواد؟ مردی رو فرض کنید که با زنی ازدواج میکنه و با صد و یک عمل اونو شبیهه اون چیزی که میخواد میکنه!قطعا اون مرد اون زنو به هیچ عنوان دوست نداره!اونو خمیر خودش کرده

لبخندم پررنگ تر شد جلوی درب واحد بودم،اسم"روشناییم" رو لمس کردم،همزمان با باز شدن درب صداش توی گوشم پیچید:سلااام خوشگلمممم میخواستم بهت زنگ بزنم الان

آروم گفتم:سلام تویی که همیشه این منو همینجوری خواستی

با خنده گفت چی وز وز میکنی نمیشنومممم

بلند گفتم: فریبا عاشقتماااا

#مریم_نجفی

خب من نوشت

لطفا

  • مَرمَر
  • دوشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۹:۳۸

.

یه گوشه از دنیاتونو قایم کنید و فقط پیش خودتون توی اون ته مها نگه دارید

مثلا یه آهنگایی رو تنهایی گوش کنید یه لذتایی رو تنهایی بچشید

یه سری فیلمارو تنهایی ببینید و تا میتونید تهش بخندید یا زار بزنید،یه گوشه از شهرو یه پارکو یه خیابونو بذارید مختص خودتون و تنهاییاتون؛شاید یه روزی یه جایی این تنهاییا لازمتون شه،شاید یه بهار از زندگیتونو بخواید فقط برای خودتون باشید

از نظر من آدم باید یه چیزایی داشته باشه یاد هیچکس نندازتش،یه چیزایی که مختص خودِ خودش باشه مثلا اگه یه پاییز خواست تنهایی قدم بزنه و فکرش از تموم اطرافیان دوست داشتنی و نداشتنیش رها باشه یه خیابون با یه جدول وسطش براش بمونه!

شما شمایید،درسته توی زندگی شریک میشید،دوست میشید،همدم میشید مادر و پدر میشید ولی در آخر شما شمایید خالی از آدمای اطرافتون و پر از تنهایی

تنهایی رو هیچوقت یه دالن سیاه و تاریک و سرد نبینید! تنهایی یه جوِ یه حالِ یه وضعِ که تحت تاثیر خیلی چیزا شکلش و حسش تغییر میکنه!

#مریم_نجفی

من نوشت دیگه

13 دلیل برای زندگی:)

  • مَرمَر
  • پنجشنبه ۱۴ دی ۹۶
  • ۲۱:۰۹

وقتی این چالشو دیدم اول از همه این سوال ذهنمو مشغول کرد که اصلا زنده یعنی چی!از دوستام پرسیدم،دوتاشون گفتن کسیه که نفس میکشه و یکی از همین دو اضافه کرد: کسی که هیچ هدف و ارزویی برای فرداش نداره و فقط داره زنده بودن رو تجربه میکنه نه زندگی،یکی دیگه از دوستام گفت نمیدونه!بعدش پرسیدم خب شماها چرا زنده اید؟یکیش گفت برای رسیدن به عشقش و تشکیل خونواده،دیگری گفت برای رسیدن به آرزو و هدفاش و اون آخری بازم نمیدونست چرا!اون دوتا اولی هردو منظور منو نفهمیدن!من گفتم زنده ینی چی و ازشون پرسیدم چرا زندن!نفر اول باید میگفت چون نفس میکشه!تعریفش از زنده همین بود دیگه!نفر دومم باید همینو میگفت!یا تعریف دومشو!ولی هدفشو از زندگی کردن گفت!

و حالا نظر من :) از نظرم زنده یعنی کسی که صبح پا میشه و شب میخوابه،نفس میکشه راه میره و و غذا میخوره! 

دلیل من برای زنده بودن فقط اینه که نفس میکشم!

و تعریفم از زندگی کردن :) کسی زندگی میکنه که دنبال شادی،دنبال چندین و چند هدفه!کسی که میدونه چی میخواد

13 دلیل من برای زندگی کردن:

1.نمیخوام وقتی فرصت زنده موندنم تموم شد پیش خدا رو سیاه باشم و کارنامم سیاه!

2_ امیدِ مادر بردن دلیتید!

3_میخوام زندگی کنم که کنار دوستام باشم،که بچه های فریبا رو ببرم پارک،برم تو رستوران فاطمه تا میتونم بخورم و پول ندم،سمیرارو تو لباس عروس ببینم،بچه های داییمو ببینم که بزرگ شدن:)

4_کلی کتاب هست که نخوندم،فیلم هست که ندیدم،میخوام بخونم و ببینم:) هنوز جاهای خوشگل ایرانو نگشتم

5_کلی عشق و حالو شادی در انتظارمه میخوام زندگی کنم بینشون

6_میخوام تاثیر گذار باشم روی چندتا آدم،دوست دارم از بدبختی نجاتشون بدم :)

7_برای کمک کردن به بچه هایی که عین خودم پدر بالا سرشون نبوده و بزرگ شدن :) میخوام یه خَیـّر گمنام باشم

8_کلی ایده دارم برای نوشتن،میخوام بنویسم تا فرصت دارم

9_میخوام برسم به اونی که کنارش آرامش دارم و زندگی هر دومونو زیباتر کنم

8_دانشگاه منتظر منه برای کلی شیطنت،مگه میتونم از خیرش بگذرم اخه؟مدرسه رو ترکوندم دانشگام باید بترکونم😌

9_بچه هام،گوگولیهای مامان.میخوام کنارشون پیر شم و از تک تک شیطنتاشون حرص بخورم

10_فضولیم!دوست دارم بدون چی میشه زندگی اطرافیانم و خودم،دوست دارم فردا و پس فردای همشونو ببینم

11_خانواده دلیتید!

12_کتاب چاپ کنم ^_^ 

13_پیرشم و نوه هام کنارم بشینن براشون مولانا بخونم

این سیزده تا رو میزنم رو دیوار اتاقم :) تا یادم بمونه باید براشون تلاش کنم!

یه روز عادی تو خونه ما

  • مَرمَر
  • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶
  • ۱۲:۵۳

خمیازه ای میکشم و سر جام پلک میخورم،موهامو از تو بینی و دهنم در میارم و رو کمرم میخوابم.همینطور که چشمامو میمالم آروم سر جام میشینم،باز خمیازه گله گشادی میکشم،در حین بلند شدن دستامو میکشم بیرون.خم میشمو گوشیمو برمیدارم،قبل از هر چیزی یه آهنگ پلی میکنم و اول اینستا و بعد تلگرام رو چک میکنم

طبق معمول پاچه های شلوارم اومده تا زانوهام بالا و موهام شده جنگل آمازون

مامان بزرگ:میخواستی خیر سرت غذا درست کنی؟همه دنیارو آب میبره کدبانو مارو خواب

چپ چپ نگاش کردم و سرمو بیشتر کردم تو گوشیم

مامان بزرگ:تو مگه فردا امتحان نداری؟

من:ها دارم،امتحان ریاااضیم دارم و هیچی نخووووندم،من بدبخت عالمم چی میگی تووووع

مامان بزرگ:کمتر عین خرس بخوابو سرتو بکن تو اون عن(استعاره از گوشیمه،این کلماتو از خودم یاد گرفته ها)

بی حرف میرم تو آشپزخونه میبینم چیزی آماده نکرده،موهامو جلو آیینه درست میکنم و میبندمش

مامان بزرگ:فقط بلده قر و فر بیاد بعدم میگه میخام غذا یاد بگیرم

بازم چپ چپ نگاهش کردم رفتن سراغ یخچال،مواد مورد نیازو برداشتم و اومدم بیرون،داشتم گوجه و پیازو رنده میکردم

مامان بزرگ:درست رنده کن،انقد پیازو پوست نگیر

من:😒

مامان بزرگ:پوست سیب زمینی ها چرا انقد کلفتههه؟همشو ریختی دور که

من: :|

قابلمه رو که گذاشتم رو گاز اومد

مامان بزرگ:روغن کم بریز

من:😒

مامان بزرگ:پیازت نسوزه

من:😒

مامان بزرگ:اونو چرا جدا کردی

من: :|

مامان بزرگ:نمک کم بدههههه

همچنان من: :|

مامان بزرگ: سوخ..

من:بیا اصلا تو درست کنننننن،خفم کردییی

و این شد شروع هزارمین دعوای ما،زنداییم اومد و بد و بیراهامونو تموم کردیم :|

بعد از پرسیدن چگونگی رسیدن این ایده به ذهن من سر تصاحب شعله های گاز به جدال افتادیم و مامان بزرگ ولمون کرد تا همو تیکه پاره کنیم:|

من:برو اونورترررر سوووختیمااا

زندایی:کل جاهارو گرفتیییی

من:قاشقو میکنم تو چشتاااا

زندایی:منم وایمیستم بر و بر نیگات میکنم

و اینم شروع هزارمین دعوای ما دوتا :|

+امروز خوراک حبوبات پختم،نمیدونم عکس العمل یونس(داییم)چیه :|

+بدی غذاهایی که برا اولین بار میپذی اینه که نمیدونی چی در میاد :|

+یونس اومده دیده غذارو گفته عدسه؟مامان بزرگم برا اینکه بخوره و نفهمه من پختمش گفته آره :|

خوشه های خشم

  • مَرمَر
  • چهارشنبه ۲۹ آذر ۹۶
  • ۰۰:۱۷




سر کلاس شیمی بودم که خانم پاپری(دبیر شیمیمون!همون عشق معروف بنده)یه اشاره خیلی کوچیک به این کتاب کرد!آخر کلاس طبق معمول دنبالش راه افتادم(دو جلسس دیگه راه نمیوفتم) و در مورد کتاب پرسیدم گفت حتما بخونمش عصرش رفتم کتابخونه و کتابو گرفتم؛اولاش کسل کننده بود برام ولی چون حضرت عشق1(بین منو فریبا ایشون حضرت عشق یکه و دبیر ادبیاتمون حضرت عشق2)دوستش داشت منم خواستم بدونم چیه این کتاب!

توی تموم کارکترای رمان از کیسی خیلی بیشتر خوشم اومد!بیشتر حرفاشو چندین بار میخوندم تا بتونم هضمش کنم و گاهیم نمیکردم
یه آدم که تازه کشف کرده دنیارو!تازه فهمیده زندگی یعنی چی!آدمی که هیچکس درکش نمیکنه!یه آدم بی پروا که سعی میکنه فقط خوب باشه
این رمان داشت اسف بار بودن پیشرفت صنعت رو نشون میداد!توی این رمان مالکان روز به روز کمتر میشدند و ملک ها بیشتر!نیروی انسانی به درد نخور میشد و ابزار صنعتی جاشونو میگرفت!
اوج بدبختی و طمع سرمایه دار ها رو نشون میداد!
این رمان زندگی اغلب آدمای این دنیا چه در گذشته چه در آینده رو توی بیشتر کشور ها به قلم کشیده!شاید حالا هم چنین چیزهایی باشد!
آدما زمانی با هم یکی میشن که دیگه راهی نداشته باشن!داشت میگفت بجای خفظ کردن زندگی اسف بارمون با چنگ و دندون اگه شده از خودمون بگذریم برای بچه های بدبختمون!تسلیم نشدنو ازش فهمیدم!اینو فهمیدم گه هر بی عرضه ای اگر گشنگی بکشه میتونه به تنهایی کل دمو دستگاه یه تا خرخره پر شده رو از بین ببره!
کوله ای که تا آخر رمان پر کردم این بود:بعضی جاها باید از خودمون بگذریم و زیر بار بدبختی نریم!شاید 10 نفر و 1000 نفرو بتونن نابود کنن ولی همه رو نمیتونن!پس نباید ظلمو بپذیریم!طماع نباشیم!طمع یه فلاکته!اوج بدبختیه که خودمون درکش نمیکنیم!هر چیزی که پیشرفته میشه برای راحتی و آسودگی همه مردم این جهانه!نه فقط یه سریا

#پیشنهاد میکنم با خونواده جود همراه شین و حتما این رمانو بخونین
#ببخشید نتونستم خوب شرحش بدم!
#مفصل راجب حضرت های عشق بعدا صحبت میکنم!

سلیقه!

  • مَرمَر
  • شنبه ۲۵ آذر ۹۶
  • ۰۷:۲۴

داشتم راجب سلیقه فکر میکردم!نمیدانم سلیقه را شما چه تفسیر میکنید ولی از نظر من یک کلمه کرم رنگ است به معنای مجموعه چیزهایی که من بیشتر دوست میدارم!
جدیدا دریافته ام که انسان ها از رایج ترین کلمات روزانه هم برداشت ها و تفسیر های بخصوص خویش را دارند!هر کس متفاوت با دیگری و این عجیب برایم جالب است!
من به شخصه هر کلمه را که میشنوم یک رنگ کل فضای مغزم را میگیرد!مغزم یکدفعه آن رنگی میشود و باز به حالت اولیه خود برمیگردد!
توی دوران جاهلیت!دو سال اخر راهنمایی منو فریبا همیشه بر سر سلیقه هایمان دعوا بودیم!او از بعضی دخترهای مدرسه خوشش میامد و من بلعکس او!حتی از چندی پسرها :) او میگفت فلانی از نظرم زیباست و من میگفتم سلیقه ات بدرد عمه ات هم نمیخورد! به همین دلیل این دوره را دوره جاهلیتیم نامیده ام!اشتباهات زیادی در آن سالها از ما سر زد که از نظر مریمِ فعلی بسی خوب بودند :) اینها یکی از اشتباهات خوبم اند و بقول اقای پیشنهاد آهنگ من حتی افتخار میکنم به اشتباهام:)

حالا نیز منو فریبا اختلاف داریم!با تمام شباهت های رفتاری و اخلاقی و فکریی که بهم داریم باز سر بعضی چیزها با هم بگو مگو داریم!البته این سال اخری خیلی کمتر شده!اخر من قبل از امسال دختری بودم که باید حرفم را به کرسی مینشاندم و دست بردار هم نبودم!کوتاه آمدن از طرف من توی هر موضوعی مساوی با مرگ بود برایم ولی حالا :) راحت میگذرم از خیلی مسائل! اقتضای سن است دیگر :)
فریبا از همان اول راهنمایی عاشق هندوستان و افغانستان بود!راستش میمرد برایشان؛لباس هایشان را که میدید آب از لب و لوچه اش آویزان میشد!کامپیوترش پر بود از موزیک ویدیو های هندی؛تمام مدت فقط به فکر این بود که کی میتواند برود به این دو کشور!تاریخچه سرچ گوگلش را ببینید ممکن نیست راجب اینها سرچ نکرده باشد روزی!تهش هم این شد که بنده به این دو کشور ایمان آورده و عاشقشان شدم!آنچنان توصیفشان میکند که آب از لب و لوچه من یکی هم راه میوفتد!
سر شخصیت مذکر های اطرافمان هم زیاد با هم بگو مگو داشته ایم :)))فریبا شخصیتی آرام و باوقار بدون ذره ای غرور میپسندد و من شخصیتی سیاه سفید و مغرور!که البته تعریف غرور بین منو فریبا متفاوته!من تعریفی بسی جداگانه از آنچه عموم فکر میکنند در مغزم دارم:) یک کلمه خاکستریست!باعث میشود خود را بالاتر از آن ببینی که بخواهی به بعضی از کارها دست بزنی!
فریبا هر غذا و هر رنگی را متناسب با زمان دوست میدارد!مثلا اگر از من (رفیق ده و اندی ساله اش)بپرسند برای تولدش چه کادو بگیریم نمیتوانم با قاطعیت بگویم فلان چیز را فلان رنگ!هر زمان و هر مکان نظرش را عوض میکند!انعطاف پذیر است در سلیقه اش!اما من؛از او درباره ام بپرسند میگوید قرمز و مشکی و سفید!عاشق سیاه سفید است؛عدس به هیچ وجه نمیخورد از پاستیل و الوچه خوشش میاآید عین بیشتر دخترها؛عاشق پرسپولیس است و در بدترین شرایط فوتبال دیدن خوشحال و سرگرمش میکند و ...

تفاوت منو فریبا این است که میتوان فهمید چه دوست دارم و چه نه؛ولی او..سخت است!با تمام این سختی من یکی میتوانم بگویم چه دوست دارد و من هم دوست داشتنی هایش را دوست دارم!مثلا از رنگ ابی بدم می آید ولی چون دوستش دارد برایم عادی شده؛چندش نیست؛نه اینکه بقیه رنگ ها را دوست نداشته باشم؛سیاه سفید را بیشتر!مبنای سلیقه من بیشتر است!


من علاقه مند به چاوشی و قمیشی و از این قبیل!رپ خیلی کم گوش میکنم!از تهی و امثالهم خوشم نمیآید ولی بعضی آهنگ هایشان را گوش میدم؛فریبا بی توجه به خواننده هر چیزی به هر زبانی که برایش زیبا بود در پوشه گلچینش قرار میدهد
من فیلم اکشن و ترسناک میپسندم و فریبا ژانر برایش مهم نیست!من رمان زیاد میخونم و عاشق نوشتنم؛شعر هم زیاد میخوانم و فریبا فقط شعر میخواند و دوست دارد نه اینکه بقیه را دوست نداشته باشد!عین بقیه چیزها توی هر مکان برایش لذت بخش میشود و مکان بعدی لذتش را از دست میدهد!برعکس من او خیلی انعطاف پذیر است
فریبا همه را دوست خود میداند و در جمعمان راه میدهد!با همه مهربان است و من جدیدا از او یاد گرفته ام!نه اینکه قبلا پاچه مردم را میگرفتم؛دوست نبودم باهاشان!روی خوش نشان میدادم و تمام!الان هم یکم اینگونه ام!از بعضی افراد خوشم میاد
از افراد سیاه سفید :)
توی یه پست گفته بودم فریبا را معرفی میکنم بعدها:) فریبا یک موجود رنگی رنگیست که حال رنگ سفید را به خود اختصاص داده!او قدیسه و نجات بخش زندگی من است!دوست و مادر و خواهر است!او را نمیتوان توصیف کرد!در یک جمله فریبا خلاصه شادی های زندگی من است