ابزار رایگان وبلاگ

افکار مخشوش و خسته ام

تیره و روشن،شب و روز و تلخ و شیرین گرد هم امدند،همچون موهای پریشان دختر بچه ای در باد

لذت

  • مَرمَر
  • دوشنبه ۶ آذر ۹۶
  • ۲۳:۲۷

میدانید لذت یعنی چه؟از نظر من لذت یعنی آخر شبی که از جمع خانواده با لبخند جدا میشوی،چشمان خواب آلودت را میمالی و به اتاقت میروی!در آینه به خودت نگاهی می اندازی و لبخندی به چشمان خمارت که خندانند و قصد خواب کرده اند میزنی،موهایت را از شر کش تنگی که به آنها بسته ای رها میکنی و چنکی درونشان میزنی!لبخندت عمیق تر میشود،آرام آرام شانه میان موهایت میکشی از لذت چشمانت را میبندی...صابون و مسواکت را بر میداری و به حمام میروی،با احتیاط صورتت را میشویی و مرواریدهایت را مسواک میزنی.با دهان پر از کف به خودت در آینه لبخند میزنی و اندی بعد بلند بلند میخندی!صدای قهقه ات خانه را برمیدارد و خانواده میگویند:با این خل زد به سرش.بی توجه به آنها به چشمانت در آینه زل میزنی و سعی میکنی شمرده بدون این که کف بپاشد روی آینه به خودت بگویی:تو هر چه باشی برای من زیبترینی....
چرخی میزنی و خود را روی تختت رها میکنی!عروسکت را به آغوش میکشی؛خدایا شکرتی زیر لب میگویی و خود را به دنیای خواب میسپاری..!


من نوشت

تکه به تکه های دوست داشتنی

  • مَرمَر
  • دوشنبه ۶ آذر ۹۶
  • ۰۱:۱۸

این چند بیت را بی نهایت دوست میدارم!



+نادر از هند نبر انچه تو بردی از دلم
                                    که تو مهری و مهاری و مهارت کردی
دلم ایران و تو اسکندر طاییس اطوار
                                  زدی و سوختی و غارت کردی

                                                      #اخوان_ثالث



_میتوانستی ای دل؛رهیدن
                       گر نخوردی فزیب زمانه
انچه دیدی ز خود دیدی و بس
                       ای دل من؛دل من؛دل من
بینوا،مضطرا،قابل دل من...!
                                                   #نیما_یوشیج


+من خنده زنم بر دل
                     دل خنده زند بر من
اینجاست که میخندد
             دیوانه به دیوانه



_گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
                             آمدی و همه فرضیه ها ریخت به هم...!
                                                                                                       #امید_صباغ نو




دادائیسم

  • مَرمَر
  • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶
  • ۱۸:۲۵

امتحان؛فردا؛کنکور؛اینده؛چشمهاش؛خوشه های خشم؛خدا؛غرور؛خنده هاش؛پدیده ای به اسم معلم؛عشق؛دوری؛وسواس؛پول؛عروسی؛زیبایی؛امتحان؛خیانت؛قتل؛پشیمانی؛شهید؛َشهادت؛لاک قرمز؛بدبختی؛پدیده ای به اسم درد؛جیغ؛گریه؛شلوغ؛کربلا؛اعتماد؛دوست داشتن؛اینده؛درس؛چادر؛اهنگ؛لبخنداش؛خوب بودن؛مهدویت؛جمعه؛شهدای گمنام؛زیست؛پفک؛صدایش؛مادر؛ارزو؛قلب؛جمعه؛انسانیت؛درد؛بی انصافی؛خدا؛خواهش؛ادب؛گناه؛انسان؛ارزش وجود؛المان؛مالزی؛اینده؛کنکور؛درس؛مامعلوم؛گریه؛خشم و هیاهو؛واعظ؛پول؛گناه؛حرفهایش؛کتاب؛الام؛شعر عاشقانه؛کار؛داداش؛خوانواده؛گریه؛مرگ؛پیاده روی؛مدرسه؛نماز؛دروغ؛چرا؛اسلام؛وظیفه؛دل شکستن؛زبان؛دوست؛شک؛قضاوت؛زندگی؛پرنده؛پر پرواز؛احترام؛دروغ؛خیانت؛پستی؛کربلا؛این جمعه؛لباس عروس؛زندگی؛دعا؛درس؛امتحان؛ظهور؛مهدی؛عشق؛لبخندش



به تو چه

  • مَرمَر
  • شنبه ۲۰ آبان ۹۶
  • ۱۹:۱۲

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه!


وای دیدی فلانی چه آرایشی کرده بود؟میگن خواهر فلانی رو با یه پسر تو خیابون دیدن
شنیدی میگن عروسی دختر فلانی بهم خورده؟فلانی ازدواج کرده تو این سن خجالت نمیکشه؟

دیدیش چه ماشینی خریده؟خدا داند از کجا میاره

واسه این حرفا فقط یه کلمه به مغزم میرسه!به تو چه! یه بنده خدایی 150 سال عمر کرد میدونید چجوری؟ سرش تو کار و زندگیه خودش بود!دم به دم بقیه رو قضاوت نمیکرد!نمیگم کنجکاوی بده ها خیلی از ماها دوست داریم بدونیم داستان هارو!ولی این فرق داره با فضولی!با سرک کشیدن تو کار مردم!به منو شما چه فلانی رو با فلانی فلان جا دیدن
اصلا به ما چه ربطی داره کی چیکار کرده!


#التماس_کمی_تفکر


پدیده ای به نام معلم

  • مَرمَر
  • دوشنبه ۱۵ آبان ۹۶
  • ۰۰:۰۴

معلم ها موجودات بسی عجیبی هستند!اصلا نمیتوانم درکشان کنم!راستش را بخواهید کلا این نظام اموزشی از درکم خارج است!اولین سالی که وارد دوره راهنمایی شدم وحشت کردم!تا قبل از ان سالی یکبار با درد و غم معلم عوض میکردیم و از ان به بعد ما هر زنگ در یه کلاس و زیر دست یک معلم در حال جان دادن بودیم!

سخت است خب!هر درس یک نفر!چیز بسی چرتی بود از نظرم!سال دوم دبیرستان بودم!معلمی امد سر کلاسمان!به اصطلاح دبیر شیمی بود!میدانید همان روز اول کل دانش اموز ها از دستش کلافه شدند!اصلا حالشان از ریختش به کل بهم میخورد!چند ماهی میامد سر کلاس و به ما نیش میزد و میرفت! جلسه دوم از او بسی خوشم امد!حرفهایش را بسی قبول داشتم!اولین کسی بود که نظراتش به نظراتم شبیه بود!یادم میاید یک روز باران نم نمی میبارید با گله گفتم:خانم حیف نیس ما تو این هوا بشینیم توی کلاس و درس بخونیم با لبخند گفت چرا خیلی حیفه و میدونید چی شد؟رفتم تو بارون!ان سال گذشت و دو سال بعدش باز دبیرمان شد!از روز اول مهر من لحظه به لحظه عاشق ترش میشدم!میدانید گاهی اوقات وقتی میخندد دلم میخواهد انقدر سفت بغلش کنم که حتی نتواند نفس بکشد!علاقه عجیبی نسبت به او دارم!راستش حال که 2 سال بزرگتر شده ام به خوبی میدانم که نظرهایمان چقدر متفاوت است و بازم مجنون او و نظرهایش هستم!کل هفته را انتظار میکشم تا سر کلاسمان بیاید!صدایش!لبخندش و حرفهایش مستم میکند!واقعا پدیده نادر و بسی عجیبیست!
ایشان به کنار!معلم دیگری داریم!دبیر ریاضیمان!راستش را بخواهید یه دلقک به تمام معناس!اصلا سر کلاسش زنگ تفریح ماست.میگویید چرا دلقک؟از جهش های یکباره اش به سوی دانش اموز برایتان بگویم یا زمان هایی که سوال ها را اشتباه حل میکند و میگوید میخواسته مچ ما را بگیرد تا اور کنید دلقک است؟چند روز پیش داشت بحث احتمال را درس میداد!سوالی گفت و پشت سرش سوال دیگری؛من مشغول حل کردن سوال نخست بودم دید مشغولم گفت:هی نجفی تو بگو بینم چی میشه...
سرم را اوردم بالا و گفتم خانم داشتم قبلی رو مینوشتم عقب موندم گفت:میدونی اینایی که عقب میمونن چین؟ با خنده گفتم چین داد زد:عقب مووووووووووونده
از ترکیدن کلاس نگویم برایتان!اصلا این معلم و اداهایش دسته جمعی روح مارا شاد میکنند!
ایشان را هم که بگذاریم کنار دبیری به تازگی در مدرسه دیده میشود که به معلم بهداشت لقب گرفته است!ان روز سر کلاس ادبیات نشسته بودیم و درگیر مناظره خسرو و فرهاد بودیم و بین منو تک شیرین کلاسمان سر خسرو جنگ بود!معلم بهداشت عزیز وارد شدند و با لبخند عرض کردند بچه ها سه شنبه جشنواره تخم مرغه تخم مرغ درست کنید رنگ کنید بیارید مدرسه!در ان حالت قیافه من به شخصه بسی دیدنی بود!یک لحظه اصلا یادم رفت 18 سالم شده است و بچه چهارمی هستم!حال و هوای چهارم دبستان امد وسط مناظره مغزم!معلم بهداشت که رفت بیرون چندی کلاس در بهت و سکوت سختی فرو رفته بود!ارام گفتم چشنواره خاگ(به زبون محلی ما یعنی تخم مرغ) و به بقیه نگاه کردم!قیافه مرا که دیدند پخش شدند وسط کلاس!معلممان که دیگرمیزش را گاز میزد!
این یک چشمه خیلی کوچک از ماجراهای ما و مدرسه است!

میدانم

  • مَرمَر
  • چهارشنبه ۱۲ آبان ۹۵
  • ۱۴:۵۸

میدانم خسته اید،

میدانم

 هرروزتان را با کلی استرس برایِ قسط و چک هایِ عقب مانده تان میگذرانید ،

 میدانم

 که زندگی واقعی با شعر و داستان زمین تا آسمان فرق دارد،

 میفهمم

 پول اگر خوشبختی نمیاورد

 بدبختی هم نمیاورد ،

 باور کنید درک میکنم

 اگر شبِ گذشته تا صبح بالای سرِ فرزندِ بیمارتان بیدار بوده اید

 حال و حوصله ای برایِ قربان صدقه رفتن هایِ اولِ ازدواجتان ندارید ... همه یِ این ها را هم میبینم

 هم درک میکنم. 

اما شما را به خدا اولویت هایتان را فراموش نکنید ...

چرا یادمان میرود 

مردی که تمام روز را با ارباب رجوع و رئیس و بدهکار و طلبکار سر و کله میزند

 همه یِ دلخوشی اش دست هایِ زنی است 

در خانه که دورِ گردنش بپیچد 

و همه یِ مشکلاتش را همان پشتِ در از گردنش بردارد... ما یادمان میرود

 زنی که تماِم روز وقتش را برای اتو کشیدن لباس ها و پختنِ غذا و سرو کله زدن

 با بچه ها صرف  کرده

 دلخوشِ یک دوستت دارم 

و بوسه یِ پیشانی است ... ما غرق شده ایم

 در گرفتاری هایمان...

یادمان رفته این زن یا مرد همان است

 که برایِ داشتنش آسمان را به زمین گره زده بودیم.  به قولِ سهرابِ عزیز " دلخوشی ها کم نیست،

 دیده ها نابیناست"... دلخوشی هایتان را در یابید

 حالِ دلشان خوب نیست

من ننوشت

عاشقانه...

  • مَرمَر
  • سه شنبه ۴ آبان ۹۵
  • ۲۳:۳۷

عاشقانه میگویند عاشقانه میخوانند! عاشقانه.....

کدام عشق؟ 

خیابان ها محل عبورِ اجسادی شده است که فقط به بوی عشق زنده اند و نمیتوانند لمسش کنند!  

همچون پرندگانی در قفس که...

شیشه های انتظار را ناخن میکشند و خودشان سرسام میگیرند و به گوشه ی کافه ها پناه میبرند!  

که کوچه های باران خورده ی پاییزی را فقط ببینند و خیال عاشقی کنند! که آه چقدر تنهاییم!  برای کدامین یار رفته؟ در یک گور دسته جمعی نفس به نفس هم زنده ایم و باز ؛چقدر تنهاییم...

کودکِ تنهاییِ ما با گرفتنِ دست هیچ بشری پیر نمیشود! 

شاید بخوابد، شاید مشغول بازی شود، شاید ساکت باشد، اما هرگز نمیمیرد...روزی بیدار میشود و باز بهانه میگیرد...

ما تا همیشه تنهاییم " تنها"

من ننوشت

هر چه باداباد

  • مَرمَر
  • سه شنبه ۴ آبان ۹۵
  • ۱۲:۴۹

مثلِ کبریتـ کشیدن در باد 

زندگی دشوار استـ

مَن خَلافـِ جهتـِ آبـ شِنا کردن را 

مثل یک مُعجِزه باوَر دارمـ

آخرین دانه ی کبریتمـ را..

میکشمـ در باد 

هَر چه باداباد :)

من ننوشت